جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 183
» آخرین کاربر: mohammadcr19
» موضوعات انجمن: 91
» ارسالهای انجمن: 95

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 4 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 0 کاربر عضو | 4 مهمان

آخرین موضوعات
مشاغل اینترنتی پردرامد بد...
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: academysabz
09-08-2018, 11:09 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 377
اخذ مشاوره مرکز انتخاب نو
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
29-07-2018, 02:00 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 374
پرشین پت شاپ فروشگاهی برا...
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: PPSSupport
26-07-2018, 03:07 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 266
فلزیاب حرفه ای چه ویژگی ه...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: myfelezyab
25-05-2018, 10:55 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,384
تابلو سازی
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: panel123
24-05-2018, 03:25 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 556
price on cialis
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: Robertrooff
23-05-2018, 01:39 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 4,034
order cialis withoout an ...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: Robertrooff
22-05-2018, 01:13 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 4,721
خبر
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: farsaj
21-05-2018, 01:24 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 287
cialis sans ordonnance ac...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: Robertrooff
20-05-2018, 10:49 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 2,209
مطالب کلی در زمینه درب ها...
انجمن: خدمات ساختمان
آخرین‌ارسال: alomensi
20-05-2018, 11:02 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 539

 
  نقد فیلم The Theory of Everything
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 01:45 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلم‌های بیوگرافی در دنیای سینما که قصد ارائه‌ی صحیح یک قصه‌گویی تصویری باورپذیر از داستانی رخ داده در جهان خودمان را دارند، همان‌قدر که می‌توانند تجربه‌های معرکه و دل‌نشینی را تقدیم مخاطبان کنند، شانس بسیار زیادی برای نرسیدن به یک فیلم‌نامه‌ی به درد بخور و تبدیل شدن به اثری خسته‌کننده و خواب‌آور را نیز یدک می‌کشند. در حقیقت، این که فیلم‌ساز دقیقا کدامین بخش‌های زندگی شخصی شناخته‌شده را برای نمایش دادن انتخاب کند، چگونه در عین وفاداری به اتفاقات واقعی، نه یک مستند که یک فیلم سینمایی داستانی بسازد و این که با چه روایت تعریف‌شده‌ای همه‌ی این‌ها را نشان مخاطبانش دهد، مواردی هستند که در کنار یکدیگر، می‌توانند از ساخته‌ی او اثری دوست‌داشتنی یا به دور از محصولات لایق تحسین دنیای هنر هفتم بسازند. «تئوری همه‌چیز» که روایت‌گر زندگی پر فراز و نشیب و مهم یکی از مهم‌ترین دانشمندان جهان یعنی استیون هاوکینگ بزرگ است که ساعاتی پیش جانش را از دست داد، یکی از همان فیلم‌های لایق تماشای زیرژانر بیوگرافی محسوب می‌شود که گرچه بی‌نقص نیست اما قطعا از مناظری گوناگون، باید سازندگانش را ستایش کرد.

شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد
داستان، همان چیزی است که همه‌ی ما سال‌های سال قبل از تماشای فیلم، آن را شنیده بودیم؛ قصه‌ی مرد شکست‌ناپذیری که به خاطر یک بیماری عجیب و غریب تمام اعضای بدنش را آرام‌آرام از دست داد اما با ذهنش، به تمام چیزهایی که از این جهان می‌خواست رسید و دانسته‌ها و تئوری‌هایی را به بشر بخشید که بدون شک در شکل‌گیری تفکرات خیلی از آدم‌ها نسبت به جهان پیرامون‌شان، تاثیرگذار بوده و هستند. با این حال، شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم The Theory of Everything، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد. بیننده، قبل از آن که یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان فیزیک و کیهان‌شناسی تاریخ را بر پرده‌های نقره‌ای ببیند، پسری را می‌بیند که مثل تمام پسرهای دنیا عاشق شده و در عین توجه به تحقیقات و جست‌وجوهای علمی‌اش، با تمام وجود به جِین (فلیسیتی جونز)، عشق می‌ورزد. به همین سبب، استیون قبل از آن که فلج شود، قبل از آن که روی یک ویلچر بیوفتد، قبل از آن که نوشتن «تاریخچه‌ی خلاصه‌شده‌ی زمان» را آغاز کند و قبل از این که با نظریاتش جهان را به آتش بکشد، برای مخاطب تبدیل به یکی دیگر از همان عاشق‌پیشه‌های دیده‌شده در دنیای خودمان و صد البته دنیای سینما می‌شود. به همین سبب، مخاطب با او احساس نزدیکی می‌کند. بعد از این، هم‌ذات‌پنداری اتفاق می‌افتد. سپس نوبت به قرار گرفتن مانعی بزرگ برابر شخصیت اصلی می‌رسد. کارگردان، قصه‌ی بیماری استیون را در شاتی ناراحت‌کننده برای بینندگان فاش می‌کند و تمام! این‌جا، جایی است که سینما در کارش موفق شده و تماشاگر، دیگر قصه‌ی بیان‌شده توسط آن را رها نخواهد کرد.


این وسط، شاید یکی از آن موارد به شدت لایق تحسین حاضر در فیلم زندگی استیون هاوکینگ که در شکل‌گیری این هم‌ذات‌پنداری به مخاطبان کمک کرده، تلاش مداوم فیلم‌ساز برای اسطوره‌زدایی از کاراکتر اصلی داستانش بوده است. در دنیای واقعی، ما فقط کتاب‌های مردی چون هاوکینگ را می‌خوانیم و تنها صحبت‌های بیان‌شده درباره‌ی چگونگی رسیدن او به موفقیت‌های گوناگون را می‌شنویم. همه‌چیز به مانند ستایش کردن یک الهه بی‌نقص است و صرفا، همین‌قدر می‌دانیم که او مردی سختی کشیده است که در برابر جهان تسلیم نشد و در ارتفاعات بلند کوه‌های علم فیزیک گام برداشت و تا می‌توانست، چیزهایی پراهمیت را کشف کرد. در این میان اما همیشه، آن قسمت‌هایی از زندگی که عادی‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌رسند، در سخنان مردم گم می‌شوند و به دنبال آن، کم‌کم شخص از جلوه‌ی انسانی ساده‌اش فراتر می‌رود. حالا اگر فیلم‌ساز در همین جو شکل‌گرفته شخص مورد بحث را بشناسد، قطعا اثرش را نیز به همین شکل خواهد ساخت و سعی می‌کند با نمایش اوج موفقیت‌های این فرد، اشک بینندگان را به خاطر مقاومت‌های وی دربیاورد. اما واقعیت زندگی این نیست و سینما، حداقل در چنین فیلم‌هایی، باید به واقعیت وفادار باشد. پس به همین سبب است که در The Theory of Everything، ما شکست‌های استیون را نیز تماشا می‌کنیم و حتی با برخی از شخصی‌ترین ثانیه‌های زندگی او که وی را به مانند ساده‌ترین و شاید در نگاه ما کم‌ارزش‌ترین آدم‌ها تصویر می‌کنند نیز روبه‌رو می‌شویم. همه‌چیز قبل از آن که درباره‌ی موفقیت باشد، درباره‌ی شکست است و کارگردان قبل از یک دانشمند موفق، استیون را به عنوان یک «انسان کاملا عادی به مانند خودمان»، معرفی می‌کند. البته که اگر این اسطوره‌زدایی در قالب داستانی سینمایی‌تر و به دور از بعضی سکانس‌های فعلی فیلم که برخی مواقع حس مواجهه با مستندی از بخش‌های گوناگون زندگی یک آدم را دارند انجام می‌گرفت، نتیجه بارها و بارها شگفت‌انگیزتر از آن‌چه در این زمان می‌بینیم می‌شد اما همین که اثر فرم داستانی کلی‌اش را حفظ کرده و توانسته مابین خود و تماشاگرش به این شکل صمیمیت لازم را برقرار کند، یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند به سادگی آن را شکست خورده یا فیلمی پایین‌تر از عالی بداند.

فارغ از این‌ها اما باید پذیرفت که این فیلم‌نامه، این سکانس‌ها و تمام آن‌چه در «تئوری همه‌چیز» برای مخاطبان تصویر شده، بدون اجراهای عالی حاضر در فیلم، بی‌معنا می‌شدند. البته بگذارید این را بگویم که فلیسیتی جونز، چارلی کاکس، دیوید تیولیس و امیلی واتسون، به عنوان چندتا از اصلی‌ترین افراد حاضر در این فیلم، اشخاصی هستند که می‌شود کارشان را با لفظ «عالی» توصیف کرد و حضورشان در فیلم را ارزشمند دانست اما موضوع چگونگی نقش‌آفرینی ادی ردمین، به طور کلی در سطح و جلوه‌ی متفاوتی باید دنبال شود! نمی‌خواهم صرفا با بیان کردن این که ردمین در نقشش درخشیده، کاری را که برای این فیلم انجام می‌دهد پایین‌تر از حد صحیح آن توصیف کنم اما دلم می‌خواهد این‌گونه بگویم که امکان ندارد کسی بتواند حتی برای یک ثانیه، The Theory of Everything را بدون حضور وی در مرکزیت غالب شات‌های آن تصور کند. او از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که باید باشد. آن‌قدر واقعی که می‌شود وی را دید و عادی بودنش، مریض شدنش و افتادنش به تمامی آن وضع و حالات را باور کرد. این سطح از بازیگری، همان چیزی است که یک فیلم بیوگرافی خاص به مانند اثر مورد بحث‌مان، شدیدا برای کامل شدن آن را احتیاج دارد و صد البته، به حق و با انصاف، جوایز گوناگونی از جمله اسکار بهترین بازیگر سال را تقدیم یک نقش‌آفرین هنرشناس می‌کند.
ادی ردمین، از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که یک نقش‌آفرین تمام‌عیار سینمایی باید باشد
شاید یکی از عیوب انکارناپذیر حاضر در فیلم، به ترجیح داده شدن کمیت به کیفیت توسط سازندگان اثر مربوط بشود. «تئوری همه‌چیز»، از آن‌جایی که قصد روایت کردن بازه‌ی نسبتا گسترده‌ای از زندگی هاوکینگ را دارد، گاهی وقت‌ها دست مخاطب را می‌گیرد و خیلی سریع بین بخش‌های مهم زندگی این فرد، جابه‌جایش می‌کند. همان‌گونه که گفتم این موضوع هرگز آن‌قدرها بزرگ نشده که فرم داستانی اثر را خراب کند و فیلم‌نامه هنوز هم فرصت درخشیدن و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری در بیننده را به وفور دارد ولی واقعیت آن است که اگر نویسنده‌ی اثر به مانند این جنس از فیلم‌نامه‌های آرون سورکین، بخش خاصی از زندگی هاوکینگ را پیدا می‌کرد، شاید می‌توانست زیباتر و عمیق‌تر از جلوه‌ی فعلی، به افکار، اندیشه‌ها و وجودیت این فرد نفوذ کند. بله، آن‌گونه دیگر ما چنین گستره‌ی بزرگی از زندگی این دانشمند بزرگ را تماشا نمی‌کردیم اما اگر از من بپرسید، این موضوع آن‌قدرها هم اهمیتی ندارد. چون این قصه را با تمام جزئیاتش می‌شود داخل کتاب‌ها و مقالات هم خواند و فقط تصویرسازی و عناصر سینمایی از آن یک اثر بلند داستانی ساخته‌اند اما برای نمونه Steve Jobs و The Social Network، آثاری از جهان هنر هفتم هستند که در هیچ مدیوم دیگری، حتی چیزی که بتواند جنس کلی احساسات جریان‌یافته در آن‌ها را انتقال دهد، نمی‌توان پیدا کرد.

اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید
فیلم The Theory of Everything، کارگردانی به اسم جیمز مارش دارد. کسی که در سال ۲۰۰۸ سینماشناس بودنش را در قالب مستندی ارزشمند با نام Man on Wire، نشان همگان داد و پیش‌تر از ساختن «تئوری همه‌چیز»، اعتبار سینمایی‌اش را اثبات کرده است. با این حال، شاید در این فیلم بشود برخی از بهترین قاب‌بندی‌های او در دوران کاری‌اش را دید و تحسین کرد. مثلا به آن شاتی از فیلم که استیون را روی زمین و صفحه‌ی شطرنجش را روی صندلی نشان‌مان می‌دهد نگاه کنید. این‌جا، تمام آن دیالوگ‌های رد و بدل شده مابین هاوکینگ و پزشکش، مقابل چشمان مخاطب ظاهر شده‌اند. چرا که در آن گفت‌وگو، ما می‌شنویم که پس از رسیدن استیون به این باور که تمامی بدنش به زودی فلج خواهد شد، او از دکتر می‌پرسد که آیا به مغزش نیز آسیبی خواهد رسید و پزشک می‌گوید که نه، این بیماری به افکار تو صدمه‌ای نخواهند زد. این‌جا نیز کارگردان بدن استیون را به حالت رنجوری روی زمین نشانده و شطرنج، یک ورزش کامل ذهن که انسان را به یاد استفاده کردن از فکرش می‌اندازد را روی صندلی قرار داده است و این‌گونه، برتری افکار این مرد به تمام داشته‌های دیگرش را نشان‌مان می‌دهد. سکانسی که شاید هرگز موقع تماشای آن، این دقت و زیبایی‌اش را درک نکنیم اما قطعا روی ناخودآگاه‌مان تاثیر می‌گذارد. پس همین بس که فیلم از این‌گونه سکانس‌ها کم ندارد و آن‌قدر از دکوپاژهای زیبا پر شده، که همیشه می‌شود تصاویر به ظاهر ساده‌اش را نیز در اوج لذت تماشا کرد. با این اوصاف اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید. مردی که بر طبق گفته‌ی پزشکان کاربلد، باید بیش از پنجاه سال قبل زندگی‌اش تمام می‌شد اما همین چند ساعت قبل، همین تازگی و وقتی که قله‌های گوناگونی از خواسته‌هایش را فتح کرده بود، در اوج عزت از دنیا رفت.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد انیمیشن Coco
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 12:12 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

بعضی‌وقت‌ها از بعضی فیلم‌ها نه به خاطر اینکه فیلم‌های بدی هستند، که به خاطر اینکه فیلم‌های بهتری نیستند شاکی می‌شوم. استودیوی پیکسار با جدیدترین فیلمش «کوکو» (Coco)، من را در چنین موقعیتی قرار داده است. موقعیتی که شخصا آن را یکی از وحشتناک‌ترین موقعیت‌هایی که یک منتقد می‌تواند در آن قرار بگیرد می‌دانم. تقریبا اکثر اوقات احساس و واکنشِ واضحی به اکثر فیلم‌ها دارم. طوری می‌توانم آدرسِ احساسی را که دارم بدهم که حتی کسانی که آن شهر و محله را نمی‌شناسند هم با کمی حوصله کردن می‌توانند آن را پیدا کرده و پس از پشت سر گذاشتن چندین کوچه‌پس‌کوچه‌ی تودرتو و سردرگم‌کننده، یکراست خودشان را جلوی در خانه‌ی مدنظر پیدا کنند. مهم نیست احساسم بهشان منفی است، مثبت است یا ترکیبی از این دو. مهم نیست چقدر در تبدیل کردن حسم به کلماتِ دیجیتالی و انتقال آن به دیگران حرفه‌ای هستم. مهم این است که احساس می‌کنم حداقل می‌توانم تکلیف فیلم را برای خودم روشن کنم. بنابراین همه‌چیز با منظم کردن افکارم و کوبیدن انگشتانم روی کیبورد ختم به خیر می‌شود. این‌جور مواقع آدم از بیان افکارش درباره‌ی فلان فیلم چنان احساس آزادی و آرامشی می‌کند که به‌طرز غیرقابل‌توصیفی لذت‌بخش است. اما هر از گاهی سروکله‌ی فیلم‌های «چغر و بد بدنی» پیدا می‌شوند که کوبیدن آنها به زمین و ضربه فنی کردنشان همچون کارِ غیرممکنی به نظر می‌رسد. نوشتن درباره‌ی آنها نه لذت‌بخش و جذاب، که چیزی جز کلنجار رفتن و سر و کله زدن با خودم نیست. این‌جور مواقع از هر بهانه‌ای برای عقب انداختنِ تحویل دادن نقد آنها استفاده می‌کنم. این فیلم‌ها مثل بسته شدن تله‌ی خرسی به دور ساق پای آدم و فرو رفتن تیغ‌های فلزی آن در عمقِ استخوان خسته و یخ‌زده‌تان در وسط برف و کولاک می‌ماند. هرچه آرواره‌های تله را برای فرار کردن از هم جدا می‌کنم، زورم قد نمی‌دهد و کار به بسته شدن دوباره و دوباره تله به دور پای زخمی و سرخ شدن برف‌های اطرافم بر اثر خونریزی کشیده می‌شود.
معمولا این اتفاق زمانی می‌افتد که اگرچه تمام تلاشم را می‌کنم تا فیلمی را دوست داشته باشم، اما خود فیلم دلیلی برای این کار بهم نمی‌دهد. اگرچه با لبخند و اشتیاق و خوش‌بینی تمام دستم را برای دست دادن با فیلم دراز می‌کنم، اما او آن‌قدر سرد و نچسب دستم را می‌فشارد که ضدحال می‌خورم. راستش بعدا که فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که نباید چندان تعجب کنم. به این نتیجه می‌رسم که در ضمیر ناخودآگاهم انتظار چنین چیزی را داشتم. بنابراین با اینکه برای تماشای «کوکو» هیجان‌زده بودم، اما در پایان همان حسی را نسبت به فیلم داشتم که در پایانِ «شجاع» داشتم. «کوکو» مثل «شجاع» فیلم کاملا خوش‌ساختی است که یک سر و گردن بالاتر از دیگر انیمیشن‌های جریان اصلی هالیوودی قرار می‌گیرد، اما فیلم فاقد جادوی سحرآمیز و طلسم‌کننده‌‌ی بهترین فیلم‌های پیکسار است. فقط سوال این است که چرا منتقدان و مردم این‌قدر عادی با «شجاع» برخورد کردند، در حالی که «کوکو» طوری مورد ستایش قرار گرفته است که انگار پیکسار به دستاوردی در حد و اندازه‌ی «داستان اسبا‌ب‌بازی» و «راتاتویی» دست پیدا کرده است. این حرف‌ها اصلا و ابدا به این معنی نیست که «کوکو» فیلم بدی است. به این معنی نیست که فیلم هیچ ویژگی تازه و تحسین‌برانگیزی ندارد. بلکه فقط به این معناست که «کوکو» برخلاف چیزی که دنیا فریاد می‌زند، نه تنها سیر سقوط پیکسار را متوقف نمی‌کند، بلکه آن را ادامه می‌دهد. یا حداقل در بهترین حالت تبدیل به هشداری می‌شود که پیکسار باید هرچه زودتر سر عقل آمده و برای جلوگیری از تبدیل شدن به استودیوهای تنبل و حوصله‌سربری مثل ایلومینیشن، دست به تغییرات جدی‌ای در فرمول همیشگی‌‌اش بزند.

حقیقت این است که شاید فیلم‌های پیکسار کماکان باقدرت می‌فروشند، اما روند آنها از لحاظ کیفی بعد از «پشت و رو» (Inside Out) که حکم آخرین شاهکار بی‌حرف و حدیثشان را داشت در مسیر پرسنگ و کلوخی قرار گرفته است. «دایناسور خوب» (The Good Dinosaur)، «در جستجوی دوری» (Finding Dory) و «ماشین‌ها ۳» (Cars 3) هر سه فیلم‌هایی هستند که بدون‌شک با فاصله‌ی بسیاری بالاتر از افتضاح‌های احمقانه‌ای مثل دنباله‌ها و اسپین‌آف «من نفرت‌انگیز» و امثال «بچه رییس»‌ها قرار می‌گیرند، اما در حد کلاس و شخصیت پیکسار هم نیستند. راستش اگر «پشت و رو» را هم فراموش کنیم، «ماشین‌ها ۲»، «شجاع» و «دانشگاه هیولاها»‌ را نیز به عنوان فیلم‌های سطح پایین‌تر پیکسار داریم. حالا اگر «داستان‌ اسباب‌بازی ۳» را نیز به عنوان یک دنباله حذف کنیم، با استودیویی روبه‌رو می‌شویم که خیلی وقت است تمرکزش از روی روایت قصه‌های اورجینال، به بازگشت به دنیاهای قدیمی‌اش معطوف شده است. زمانی هرکدام از آثار پیکسار نه یک سری فیلم‌های سینمایی عالی معمولی، بلکه حکم رویدادهای سینمایی و فرهنگی انقلابی و حیرت‌انگیزی را داشتند که با شاهکارهای استودیو جیبلی مقایسه می‌شدند. روندی که پیکسار با ساخت «داستان اسباب‌بازی» تا «داستان‌اسباب‌بازی ۳» طی کرد در یک کلام خارق‌العاده است. واقعا باورنکردنی است که چطور یک استودیو می‌تواند در طول ۱۱ فیلم، نه تنها کیفیت کارش را در بالاترین سطح حفظ کند، بلکه فیلم به فیلم روی دست خودش بلند شده و طرفدارانش را از دوباره و دوباره غافلگیر کند. پس طبیعی است که وقتی داریم درباره‌ی استودیوی پیکسار صحبت می‌کنیم، داریم از استودیویی می‌گوییم که انتظار متفاوتی نسبت به آثارشان داریم. خود پیکسار بد عادت‌مان کرده است. خود پیکسار کاری کرده تا ازشان نه انتظار بهترین‌‌ها، بلکه انتظارِ بهتر از بهترین‌ها را داشته باشیم. طبیعتا چنین انتظاری درباره‌ی دنباله‌های «ماشین‌ها» صدق نمی‌کند. آن فیلم‌ها همین که در حد آبرومندانه‌ای ظاهر شوند شاخ غول را شکسته‌اند. اما وقتی سروکله‌ی فیلم اورجینالی مثل «کوکو» پیدا می‌شود که قرار است بعد از دنیای اسبا‌ب‌بازی‌ها و دنیای هیولاها و دنیای موش‌های شکمو و دنیای ماهی‌های اقیانوس، دنیای کاملا جدید دیگری را معرفی کند و وقتی کارگردانی این فیلم برعهده‌ی لی آنکریچ، سازنده‌ی «داستان اسب‌بازی ۳» است، انتظارات خود به خود بالا می‌روند.
«کوکو» شاید در اسم اورجینال باشد، اما آن‌قدر به فیلم‌های قبلی این استودیو نزدیک است که گویی دنباله‌ی معنوی یا بازسازی مستقیم آنهاست
سوالی که اینجا ذهنم را مشغول کرده بود این بود که آیا پیکسار هم مثل امثال ایلومینیشن حالا که به برند مطمئنی تبدیل شده است شور و اشتیاق گذشته‌اش را از دست داده است و دیگر علاقه‌ای به بیشتر تلاش کردن ندارد؟ یا آیا آنها دوباره می‌خواهند به داستان‌های اورجینال جسورانه و تازه‌نفسی بپردازند که پیکسار را به نام قدرتمندی که امروز است تبدیل کرده یا می‌خواهند داستان‌های قدیمی‌شان را در قالب دنباله‌هایی که کارخانه‌‌شان را فعال نگه می‌دارند بازیافت کنند؟ «کوکو» غافلگیرم کرد. معلوم شد «کوکو» ترکیبی از این دو است. فیلمی که شاید در اسم اورجینال باشد، اما آن‌قدر به فیلم‌های قبلی این استودیو نزدیک است که گویی دنباله‌ی معنوی یا بازسازی مستقیم آنها است. فیلمی که در عین تازگی، کهنه است. در عین پرانرژی‌بودن، خسته‌کننده است. در عین سرحال‌بودن، بیمار است. در عین ناخنک زدن به پیشرفت، عقب‌افتاده است. و مهم‌تر از همه، در عین هویت یگانه‌اش، بی‌هویت است. این فیلم در عین به نمایش گذاشتن بهترین‌های پیکسار، بدترین چیزی را که پیکسار به آن تبدیل شده است نیز برهنه‌تر از همیشه می‌کند. به عبارت دیگر به قول جوک‌های تلگرامی، «کوکو» در مقایسه با «راتاتویی‌ها» و «بالا»ها، مثل فرق بین چای کیسه‌ای و چای بهار نارنج‌دار آتیشی می‌ماند. هر دو چای هستند، اما این کجا و آن کجا. هر دو فیلم‌های پیکسار هستند. اما این کجا و آن کجا. در رابطه با «کوکو» با فیلم نامیزانی طرف هستیم. برخلاف بهترین فیلم‌های پیکسار که مثال بارز درهم‌تنیدگی داستانگویی و دنیاسازی هستند، «کوکو» هرچه در زمینه‌ی دنیاسازی در جمع خیره‌کننده‌ترین و پتانسیل‌دارترین دنیاهای پیکسار قرار می‌گیرد، در زمینه‌ی داستانگویی روایتگر همان ماجرایی است که نه تنها قبلا نمونه‌‌ی بهترش را در فیلم‌های قبلی خود این استودیو دیده‌ایم، بلکه نمونه‌های بسیاری از آن را در انیمیشن‌های غیرپیکساری هم دیده‌ایم.

«کوکو» نقطه‌ای است که بالاخره فرمول پیکسار نشانه‌های جدی‌ای از قابل‌پیش‌بینی‌شدن را از خود بروز می‌دهد. فرمول داستانگویی پیکسار که آنها را به اینجا رسانده خیلی معروف است. برخلاف کارتون‌های دیزنی که موضوع‌هایشان تقریبا بلااستثنا به عشق و عاشقی در دنیاهای فانتزی قرون وسطایی خلاصه شده بود، یکی از دلایلی که پیکسار به جایگاه امروزش رسیده به خاطر این بود که با هر فیلمش به موضوع جدیدی می‌پرداخت که معمولا کمتر از فیلم‌های کودکانه‌ی غربی سراغ داشتیم. از «داستان اسباب‌بازی» (Toy Story) که به جای یک جادوگر تماما سیاه، وودی را به شخصیت منفی اصلی‌اش تبدیل می‌کند تا «وال-ایی» (Wall-E) که مباحث جامعه‌شناسی عمیقی را در خود گنجانده است و «شگفت‌انگیزان» (The Incredibles) که شاید بهترین فیلم ابرقهرمانی سینما و بهترین فیلم خانوادگی سینما باشد. همه‌ی این فیلم‌ها دنیاهای منحصربه‌فرد و سوژه‌های خاص خودشان را دارند. حتما دلیلی دارد که فیلم‌هایی که می‌خواهند از روی دست پیکسار کپی کنند همیشه به‌طرز فاحشی لو می‌روند (البته مگر اینکه «زوتوپیا» باشند!). «کوکو» اگرچه اولی را دارد، اما در فراهم کردن دومی که از قضا عنصر اصلی نیز است ناامیدکننده ظاهر می‌شود. اگرچه دنیایی دارد که شاید شخصا دوست دارم بیشتر از دیگر دنیاهای پیکسار در آن وقت بگذرانم، اما از داستان و شخصیت‌های قوی‌ای برای بهره بردن از این دنیا و استخراج پتانسیل‌هایش بهره نمی‌برد. مشکل این نیست که «کوکو» از لحاظ داستانگویی مرتکب اشتباهات نابخشودنی و بزرگی می‌شود. مشکل این است که شاید برای اولین‌بار در تاریخ پیکسار، در حال تماشای «کوکو» می‌توانستم پشت‌صحنه‌ی آن را ببینم. می‌توانستم مرحله به مرحله‌ی تغییر و تحول‌های داستانی را از مدت‌ها قبل پیش‌بینی کنم. همه می‌دانیم که پیکسار از فرمول خاص خود برای فیلمسازی استفاده می‌کند. فرمولی که گرچه در معرض دید عموم است، اما هرکسی جز خودشان توانایی اجرای دقیق آن را ندارد. اگرچه این فرمول در تک‌تک فیلم‌های آنها تکرار شده است و ستون فقرات تمام داستان‌هایشان را تشکیل می‌دهد، ولی پیکسار همیشه با ظرافت به خرج دادن، راهی برای مخفی کردن ستون فقرات یکسان فیلم‌هایش پیدا می‌کند. شاید تنه‌ی درخت همه‌ی فیلم‌ها یکی باشد، اما هرکدام شاخ و برگ‌ها و میوه‌های متفاوتی دارند که آنها را از هم متمایز می‌کند. «کوکو» اما درختی است که شاخ و برگ‌های درختانِ کهن‌تر را قرض گرفته است و میوه‌‌ی جدیدی نمی‌دهد. نتیجه این شده که تماشای «کوکو» مثل تماشای نسخه‌ی اولیه‌ی فیلمنامه‌ای نیمه‌کاره می‌ماند. فیلمنامه در حالی که شکل واقعی‌اش را پیدا کرده، اما هنوز جزییات خاص خودش برای تبدیل شدن به اثری متفاوت از آثار قبلی استودیو را کم دارد.
«کوکو» نقطه‌ای است که بالاخره فرمول پیکسار نشانه‌های جدی‌ای از قابل‌پیش‌بینی‌شدن را از خود بروز می‌دهد
اگر از کیفیت انیمیشن و دنیاسازی فیلم فاکتور بگیریم که فقط از استودیویی مثل پیکسار برمی‌آید، «کوکو» از لحاظ داستانگویی بیشتر از اینکه فیلمی از پیکسار باشد، فیلمی از استودیویی است که می‌خواهند ادای پیکسار را در بیاورند. خب، «کوکو»‌ به عنوان یک فیلم غیرپیکساری که می‌خواهد به استانداردهای بالای این استودیو نزدیک شود نمره‌ی قبولی را می‌گیرد. شاید خیلی بیشتر از قبولی. اما به عنوان فیلمی از خود پیکسار، چنین فیلم کلیشه‌زده‌ای غیرقابل‌قبول است. شاید بهترین سکانسی که وضعیت «کوکو» را به بهترین شکل ممکن توصیف می‌کند، سکانس‌های افتتاحیه‌اش است. مونتاژ آغازین فیلم که قصه‌ی پنج نسل از خانواده‌ای مکزیکی را از طریق ریسه‌های کاغذی دکوری روایت می‌کند گرچه از لحاظ دیداری آن‌قدر خلاقانه است که شخصا دوست داشتم کل فیلم به همین شکل روایت می‌شد، اما از لحاظ محتوا، از الگوی تکراری‌ای ضربه‌ خورده است. داستان حول و حوش پسربچه‌ی ۱۲ ساله‌ای به اسم میگل ریوریا جریان دارد که فیلم را با روایت داستان ماجرای اصلی آبا و اجدادی‌اش که به یک بحران چندنسلی منتهی شده است شروع می‌کند. این بحران وقتی آغاز می‌شود که پدرِ پدر مادربزرگش که یک موزیسین معروف بوده است زن و بچه‌اش را تنها گذشته و آنها را برای پیشرفت در موسیقی ترک می‌کند. این اتفاق به شکل گرفتن خرافه‌ای در خانواده‌ی میگل منجر می‌شود که بعد از ده‌ها سال هنوز  با قدرت ادامه دارد: موسیقی ریشه‌ی تمام مشکلات است و این خانواده باید از آن دوری کند. مادربزرگ میگل حتی فکر کردن به ایده‌ی موسیقی را هم در خانه‌شان ممنوع کرده است. حالا خیلی وقت است خاندان ریوریا شغل کفاشی را برای خود انتخاب کرده است و آن را نسل به نسل به بچه‌هایشان آموزش می‌دهند. فقط مشکل این است که میگل علاقه‌مندی متفاوتی دارد. او می‌خواهد مثل بقیه‌ی هم‌وطنانش با گیتاری در دست در میدان اصلی شهر نشسته، سر انگشتانش را روی تارهای گیتار کشیده و زیر آواز بزند. فکری که مادربزرگش همچون بیماری واگیردارِ مرگباری با آن رفتار می‌کند که باید هرچه زودتر هرکسی که با آن ارتباط داشته ضدعفونی شده و هرچیزی که با آن تماس داشته با آتش نابود شود. با این حال میگل بعد از اتفاقاتی به این نتیجه می‌رسد که پدر پدر مادربزرگش همان ارنستو دلا کروزِ، نوازنده و خواننده‌ی معروفِ فقید است که او تمام فیلم‌ها و رکوردهای موسیقی‌اش را دارد. افشای این موضوع میگل را بیشتر از قبل برای موزیسین شدن هیجان‌زده و مصمم می‌کند. اما این چیزی از مخالفت خانواده‌اش با او کم نمی‌کند. میگل از روی ناچاری تصمیم به سرقت گیتارِ ارنستو دلا کروز از مقبره‌اش می‌گیرد، اما از آنجایی که در روز مردگان به سر می‌بریم، دزدی از مردگان باعث نفرینِ میگل و فرستادن او به دنیای مردگان و در میان آدم‌های اسکلتی می‌شود.
در رابطه با «کوکو» با همان داستان تکراری‌ای که بارها و بارها شنیده‌ایم سروکار داریم. داستان شورش و طغیان بچه‌‌ی نوجوانی در مقابل خانواده‌ی سفت و سخت و سنتی‌اش و رویارویی با قهرمانش که اگرچه از آن در ذهنش به عنوان یک الگوی تمام‌عیار یاد می‌کند، اما او در واقعیت با قهرمان‌بودن خیلی فاصله دارد. این همان قصه‌ای است که قبلا نمونه‌های آن را در انیمیشن‌هایی مثل «راتاتویی» و اخیرا «موآنا» دیده بودیم. مشکل این نیست که «کوکو» از قصه‌ی آشنایی پیروی می‌کند. بالاخره حتما دلیلی دارد که قصه‌ی بچه‌های طغیانگر در مقابل والدینِ سرکوبگرشان و تقلایشان برای اثبات خودشان در زمینه‌ای به غیر از چیزی که والدینش موفقیت می‌دانند یکی از قصه‌های تکرارشونده در مدیوم‌های مختلف است. چون این بحران چیزی است که کمتر کسی است که آن را از نزدیک لمس نکرده باشد. مشکل این است که «کوکو» ابدا کاری برای منحصربه‌فرد کردن این قصه انجام نمی‌دهد. اینکه با یک فیلم تمام آمریکایی طرفیم که به یک عید خارجی می‌پردازد، از گروه کاراکترهای تماما مکزیکی بهره می‌برد و صداپیشگان تماما مکزیکی برای آنها انتخاب کرده است چیزی است که کمتر در فضای سینمای جریان اصلی آمریکا اتفاق می‌افتد، اما این مسئله برای مخفی کردنِ قابل‌پیش‌بینی‌بودن قصه‌اش کافی نیست. در دورانی که اکثر بلاک‌باسترهای هالیوودی برای پُز و شعار دادن، بازیگران اقلیتی را برای یکی-دوتا از کاراکترهای فرعی‌شان انتخاب می‌کنند که معمولا خیلی هم زورکی از آب در می‌آیند، «کوکو» کل استخوان‌بندی فیلمش را براساس یک فرهنگ غیرآمریکایی شکل داده است. از رنگ در‌های خانه‌ها تا غذاهایی که در پس‌زمینه‌ی صحنه‌ها به چشم می‌خورند تا پرداختن به یکی از جشن‌های سالانه‌ی مشهور مکزیکی‌ها. تا آنجایی که می‌دانم خیلی از مکزیکی‌ها از دیدن «کوکو» کف و خون قاطی کرده‌اند. من هم این کار را تحسین می‌کنم و آن را یکی از نقاط قوت بزرگ فیلم می‌دانم، ولی احساس می‌کنم پیکسار به جای اینکه توجه به فرهنگِ مکزیک را با روایت یک داستان تازه‌نفس به اوج خود برساند، فکر کرده بازیافت کردن این ماجرای قدیمی در فضایی جدید کافی است که نیست. البته قابل‌ذکر است که اگرچه «کوکو» به فرهنگی غیرآمریکایی می‌پردازد، اما حس و حال شدیدا آمریکایی یا حداقل جهان‌شمولی دارد. فیلم بیشتر از اینکه به دلِ این فرهنگ شیرجه بزند، حکم بازتاب فوق‌العاده‌ی آن توسط دیگران را دارد. همان‌طور که اگر فیلم‌های استودیو جیبلی توسط افرادی به جز ژاپنی‌ها ساخته شوند نمی‌توانند به نهایت پتانسیل هویتِ ژاپنی‌شان دست پیدا کنند، طبیعتا ساخته شدن فیلمی درباره‌ی فرهنگ مکزیک توسط جهان‌بینی یک خارجی، هرچقدر هم خوب باشد، باز خود جنس نیست. این حرف‌ها به معنی گله و شکایت نیست. این حرف‌ها ایراد گرفتن از فیلم نیست. فقط می‌خواهم بگویم با وجود اینکه «کوکو» نسبت به فیلم‌های بزرگ دیگری که ادعای پرداختن به اقلیت‌ها را دارند دستاورد بزرگی حساب می‌شود، ولی در هنگام تماشای آن احساس می‌کردم به جای نسخه‌ی واقعی فیلمی درباره‌ی روز مردگان، در حال تماشای نسخه‌ی مصنوعی و دستکاری‌شده‌ای از آن هستم.

جدا از این حرف‌ها، اولین مشکل «کوکو» این است که دیر راه می‌افتد. فیلم قبل از ورود میگل به دنیای مردگان در بدترین حالتش به سر می‌برد. یعنی حدود ۲۰ دقیقه‌ی آغازین فیلم در مقایسه با دیگر فیلم‌‌های پیکسار، جزو بدترین چیزهایی که پیکسار تاکنون ساخته است. در ۲۰ دقیقه‌ی آغازین این فیلم خبری از هیچ‌گونه حس کنجکاوی و تنشی وجود ندارد. فیلم در خط استارت طوری از دیگر ماشین‌ها عقب می‌افتد که شاید در ادامه اشتباهی ازش سر نزند، اما همان شروع بد کافی است تا هیچ‌وقت شانسی برای پیروزی نداشته باشد. یکی از ویژگی‌های دست‌کم‌گرفته‌شده‌ی فیلم‌های پیکسار افتتاحیه‌های هنرمندانه‌شان است. افتتاحیه‌هایی که به جای اینکه همچون روخوانی سه‌ صفحه‌ توضیحات برای شیرفهم کردن تماشاگران از چیزی که قرار است ببینند باشند، همچون پرتاب کردن تماشاگران بدون هشدار قبلی به دل ماجرا و آشنا کردن باطمانینه و غیرعلنی مخاطب با شخصیت‌ها و درگیری‌هایشان است. مثلا «داستان اسباب‌بازی» با صحنه‌های تقریبا کاملا بی‌کلامی از بازی کردن سید با وودی آغاز می‌شود. اگرچه در ابتدا به نظر می‌رسد که فیلم درباره‌ی بچه‌ای که با عروسک‌هایش بازی می‌کند است، اما به مرور تمرکز دوربین روی وودی و نگاه کردن دنیا از نقطه نظر او بهمان سرنخ می‌دهد که شخصیت اصلی فیلم فرد دیگری است. شک‌مان با بیدار شدن وودی روی تخت سید به حقیقت تبدیل می‌شود. برای خیلی از ما که فیلم را در بچگی دیدیم، این صحنه حکم جایی را داشت که «داستان اسباب‌بازی» در عرض یک ثانیه به مهم‌ترین چیزی که آن لحظه باید تا انتها تماشا می‌کردیم تبدیل شد. این وسط ترانه‌ی «منو دوستت حساب کن» از رندی نیومن که در این سکانس پخش می‌شود به خوبی بحران اصلی فیلم که رابطه‌ی شکرآب وودی و باز لایت‌یر است و در نهایت به دوستی عمیقی منتهی می‌شود را زمینه‌چینی می‌کند. یا مثلا «داستان اسبا‌ب‌بازی ۳» با سکانس افتتاحیه‌ای آغاز می‌شود که اتحاد و اعتماد محکمی که در طول دو فیلم قبلی بین اسباب‌بازی‌ها شکل گرفته بود را از طریق سکانسِ سرقت از قطار نشان می‌دهد. آنها آن‌قدر دارند با هم خوش می‌گذرانند که آدم دوست دارد کل فیلم درباره‌ی خیال‌پردازی‌های این اسباب‌بازی‌ها باشد. وودی، باز لایت‌یر و بقیه هیچ غم دیگری در دنیا ندارند. بلافاصله ضدحال واقعی از راه می‌رسد. معلوم می‌شود این صحنه نه در زمان حال، که بخشی از تاریخ قدیمی اسباب‌بازی‌ها با اندی بوده است. معلوم می‌شود اسباب‌بازی‌ها نه تنها در بهترین حالتشان قرار ندارند، بلکه در ابتدای راه یکی از ناشناخته‌ترین و وحشتناک‌ترین مراحل زندگی‌شان قرار گرفته‌اند. جایی که دیگر صاحبشان آنها را لازم ندارد.
ببینید پیکسار چگونه با ایجاد چنین تضاد فوق‌العاده‌ای، بحران مرکزی کاراکترهایش را از همان سکانس افتتاحیه برای تماشاگرانش تا سر حد مرگ مهم می‌کند. همچنین در پایان این سکانس جایی است که وودی، باز و جسی در شرف مرگ توسط آقای سیب‌زمینی هستند که ناگهان به داخل اتاق اندی کات زده و متوجه می‌شویم که در حال تماشای خیال‌پردازی‌های بی‌خطرِ یک بچه بوده‌ایم. اهمیت این نکته جایی است که قهرمانان در پایان فیلم خود را در سکانسِ دستگاه سوزاندن زباله در مقابل مرگ واقعی پیدا می‌کنند و اینجا خبری از «کات به اتاق اندی» و «همه‌چیز خیال‌پردازی یه پسربچه بود» هم وجود ندارد که آنها را از سُر خوردن به آغوش آتش نجات بدهد. اما شاید بهترین سکانس افتتاحیه‌‌ای که با اشاره به آن بهتر بتوان بد بودنِ پرده‌ی اول «کوکو» را توصیف کرد، سکانس افتتاحیه‌ی «راتاتویی» است. هر دو فیلم با مونولوگ شخصیت‌های اصلی‌شان شروع می‌شوند که خواسته‌ها، اختلافاتی که با خانواده‌شان دارند و تهدیدهای زندگی‌شان را توضیح می‌دهند. اما تفاوت اصلی‌شان این است که اگر «راتاتویی» در وسط حادثه (فرار رِمی با شکستن شیشه پنجره) آغاز می‌شود و بعد به قبل‌تر از آن فلش‌بک زده و اتفاقات منجر به فرار از خانه را به تصویر می‌کشد، ۲۰ دقیقه‌ی ابتدایی «کوکو» در حد روخوانی یک شجرنامه‌ی خانواد‌گی توسط میگل و روخوانی صفحه‌ی ویکیپدیای روز مردگان از لحاظ دراماتیک توخالی است. افتتاحیه‌ی «راتاتویی» در حالی تمام می‌شود که رمی از خانواده‌اش جدا می‌شود. از اینجا به بعد خوب می‌دانیم رِمی چه کسی است و در چه مخصمه‌ای قرار گرفته است. اما «کوکو» ۲۰ دقیقه طول می‌کشد تا موتورش را روشن کند. یکی از دلایلش به خاطر این است که میگل مجبور به معرفی کاراکترهای زیادی می‌شود که نقش پررنگی در قصه ندارند و یکی دیگر از دلایلش هم به خاطر این است که پیکسار طوری جشن روز مردگان را با جزییات از زبان کاراکترهایش توضیح می‌دهد که انگار با یکی از ناشناخته‌ترین جشن‌های روی زمین سروکار داریم. روز مردگان شاید بعد از کریسمس، شناخته‌شده‌ترین عید فرهنگی دنیا باشد و نیازی به این همه توضیحات ندارد. یا حداقل این همه توضیحات کلامی. این همان پیکساری بود که بخش قابل‌توجه‌ای از دنیاسازی و قصه‌گویی «وال-ایی» را فقط و فقط از طریق تصویر انجام داده بود. اما حالا از تکرار این کار در «کوکو» می‌ترسد.

فیلم از لحظه‌ای که میگل قدم به دنیای مردگان می‌گذارد، انرژی واقعی‌اش را رو می‌کند. شوخی‌هایی که فیلم با اسکلت‌ها و ساز و کار اداری دنیای مردگان می‌کند جذاب هستند. اصلا خود طراحی بصری این دنیا آن‌قدر حیرت‌انگیز است که به تنهایی مسئولیتِ بخش قابل‌توجه‌ای از جذابیت فیلم را به دوش می‌کشد. مشکل از وقتی پدیدار می‌شود که دقیقا می‌دانستم این داستان چه مسیری را دنبال خواهد کرد. تک‌تک نقاط داستانی فیلم از صد کیلومتری مشخص است. می‌دانستم میگل استعداد خوانندگی و نوازندگی‌اش را روی استیج اثبات خواهد کرد. می‌دانستم ارنستو دلا کروز آن قهرمان ایده‌آلی که میگل آرزو می‌کند از آب در نخواهد آمد. یکی از دلایلی که «در جستجوی دوری» را فیلم بهتری نسبت به «کوکو» می‌دانم این است که اگرچه آنجا هم با روایت قابل‌پیش‌بینی‌ای طرفیم، اما حوادث و موانعی که نویسندگان جلوی روی کاراکترها می‌گذارند کاری می‌کنند تا در ماموریتشان غرق شویم. تماشای «در جستجوی دوری» مثل تماشای نسخه‌ی کارتونی بازی مخفی‌کاری‌ای مثل «هیتمن» می‌ماند. شخصیت اصلی در دل دشمن و مرگ قرار دارد (ماهی‌ها در وسط یک پارک شلوغ از بازدیدگنندگان قرار دارند) و نویسندگان مطمئن می‌شوند که فرار از این مکان به آن سادگی‌ها که از یک کارتون کودکانه انتظار داریم نباشد. یا مثلا «هشت نفرت‌انگیز»، به نویسندگی کوئنتین تارانتینو از مسیر آشنایی پیروی می‌کند. یک سری خلافکار و کله‌خراب و هفت‌تیرکش در وسط برف و بوران در یک کلبه‌ی بین‌راهی دور هم جمع می‌شوند. می‌دانیم که قرار گرفتن این آدم‌ها در کنار یکدیگر منجر به مرگ و میرهای زیادی می‌شود و می‌دانیم که طبق معمول فیلمنامه‌های تارانتینو یک غافلگیری بزرگ هم در انتها انتظارمان را می‌کشد. اما آیا این به این معنی است که در هنگام تماشای «هشت نفرت‌انگیز» می‌دانستم که صحنه به صحنه چه چیزی انتظارم را می‌کشد و چه اتفاقی خواهد افتاد؟ معلومه که نه. حوادثی که میگل با آنها روبه‌رو می‌شود معمولا به فرار کردن او از دست اسکلت‌های اجدادش و گربه‌ی بالدارشان که می‌خواهند او را به دنیای زنده‌ها برگردانند خلاصه شده است.
برخلاف «پشت و رو» که همچون یک کتاب روانشناسی، به موضوعاتی مثل اهمیت غم و اندوه و دوستان خیالی دوران کودکی پرداخته بود، «کوکو» با ایده‌ی مرکزی‌اش گلاویز نمی‌شود
شاید بزرگ‌ترین کمبود فیلم به عدم شخصیت‌پردازی کاراکترهای فرعی مربوط می‌شود. ما سه شخصیت داریم که حتی از خود میگل هم اهمیت بیشتری دارند. چون بحران اصلی فیلم حول و حوش داستان شخصی هرکدام از آنها می‌چرخد. مادربزرگ میگل که مخالف نوازندگی او است. هکتور، اسکلت بی‌‌کس و تنهایی که میگل با او در دنیای مردگان همراه می‌شود و کوکو، مادرِ مادربزرگ میگل که نقش پررنگی در گره‌گشایی نهایی فیلم ایفا می‌کند. هر سه کاراکترهایی هستند که یا بار احساسی فیلم را تامین می‌کنند یا حکم موانع انسانی جلوی راه میگل را بازی می‌کنند. مخالفت مادربزرگ میگل با نوازندگی او چنان شرارت‌آمیز و بی‌رحمانه است که او به جای یک شخصیت خاکستری و همدلی‌برانگیز در زمینه‌ی اعتقاد اشتباهش، به شخصیت تماما سیاه و تنفربرانگیزی تبدیل می‌شود. این را مقایسه کنید با خرس صورتی، آنتاگونیستِ «داستان اسباب‌بازی ۳» که گرچه به قهرمانان‌مان بد می‌کند، اما می‌دانیم ظلم و ستمی که در روحش زبانه می‌کشد از کجا سرچشمه می‌گیرد. یا در مثالی غیرانیمیشنی می‌توانم به کاراکتر سم راک‌ول از «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوی» (Three Billboards) اشاره کنم. شخصیتی که گرچه رفتار نفرت‌انگیزی در طول نیمه‌ی اول فیلم دارد، اما مارتین مک‌دانا هیچ‌وقت اشاره به انسانیت نهفته پشتِ ظاهر عصبانی و دیوانه‌ی او را فراموش نمی‌کند. ممنوع کردن موسیقی به خاطر اینکه جد خانواده برای موزیسین شدن، خانواده‌اش را ترک کرده یکی از آن ترس‌های خرافه‌ای است که با عقل جور در نمی‌آید، اما باید با پرداخت عمیق‌تر به آن، طرز فکر مادربزرگ میگل را قابل‌درک‌تر کرد که این اتفاق نمی‌افتد. برای اینکه بهتر ببینید «کوکو» دقیقا در چه بخش‌هایی کم‌کاری کرده، «بیمار بزرگ» (The Big Sick) را تماشا کنید. در آن فیلم هم با درگیری کاراکتر کمیل نانجیانی با خانواده‌اش طرفیم. از یک طرف کمیل می‌خواهد که خودش عشق زندگی‌اش را پیدا کرده و خودش سبک زندگی‌اش را انتخاب کند، اما از طرف دیگر با خانواده‌ای سنتی سروکار داریم که به ازدواج‌ با دخترانی که خودشان برای پسرشان در نظر می‌گیرند اعتقاد دارند و او را برای اجرای باورهای خودشان تحت‌فشار قرار می‌دهند. در رابطه با هر دو فیلم می‌دانیم که این قصه چگونه به پایان می‌رسد. می‌دانیم کمیل بالاخره موفق می‌شود جسارتش را جمع کند تا حرفش را به والدینش بزند و دختر موردعلاقه‌اش را به دست بیاورد. می‌دانیم که میگل بالاخره موفق می‌شود به تعادل درستی بین علاقه‌ی شخصی‌اش و احترام به خانواده برسد. شاید اولین و بزرگ‌ترین دلیلی که اولی به داستان درگیرکننده‌ای تبدیل می‌شود و دومی نمی‌شود این است که نویسندگان «بیمار بزرگ» ظرافت‌های درگیری درونی کمیل را درک کرده‌اند. ما متوجه می‌شویم که کمیل به مصاف با سنت و اعتقادات دور و درازی رفته است که ریشه‌ی قوی و تنومندی دارد. می‌فهمیم که والدینِ کمیل هم حق دارند. نویسندگان طوری لایه‌های مختلف این درگیری را کالبدشکافی می‌کنند که حتی کسانی که هیچ‌وقت چنین مشکلی را تجربه نکرده باشند هم با کمیل همدلی می‌کند.
یا اصلا چرا راه دور برویم. مقایسه‌ی «کوکو» و «لیدی برد» (Lady Bird) به بهترین شکل ممکن فرق یک فیلم قابل‌ستایش و یک فیلم معمولی را مشخص می‌کند. هر دو فیلم به بحران یکسانی می‌پردازند. لیدی برد می‌خواهد به دانشگاه‌های نیویورک برود و مادرش اجازه نمی‌دهد. میگل می‌خواهد موزیسین شود و خانواده‌اش اجازه نمی‌دهند. اما یکی از بزرگ‌ترین غافلگیری‌های «لیدی برد» این است که اگرچه ما فیلم را به عنوان داستانِ لیدی برد شروع می‌کنیم، اما از یک جایی به بعد متوجه می‌شویم این قصه به همان اندازه که درباره‌ بلوغ فکری این دختر است، به همان اندازه هم درباره‌ی مادر و پدرش به عنوان موجوداتی که بچه‌ها آنها را به عنوان انسان‌هایی درب‌و‌داغان دست‌کم می‌گیرند است. به همین سادگی با فیلمی روبه‌رو می‌شویم که تحول بزرگی در فرمول فیلم‌های هم‌تیر و طایفه‌اش ایجاد می‌کند. لطفا نگویید که «کوکو» به خاطر انیمیشن‌بودن با «لیدی برد» به عنوان یک فیلم مستقل قابل‌مقایسه نیست. اول اینکه «انیمیشن» یک مدیوم سطح پایین‌تر نیست که نباید با فیلم‌های لایو اکشن مقایسه شود و دوم اینکه پیکسار با بهترین فیلم‌هایش ثابت کرده که ما اجازه‌ی چنین کاری را داریم. چطور در هنگام انتخاب بهترین فیلم‌های ابرقهرمانی، «شگفت‌انگیزان» را با «شوالیه‌ی تاریکی» مقایسه می‌کنیم، اما وقتی نوبت «کوکو» می‌شود این کار اشتباه است؟!

«کوکو» اما برخلاف بهترین فیلم‌های پیکسار خیلی سطحی به این درگیری نزدیک می‌شود. هیچ‌گونه ظرافتی وجود ندارد. همه‌چیز خیلی پرسروصدا و تابلو است. میگل از یک طرف فریاد می‌زند که «من موسیقی رو دوست دارم» و مادربزرگش از طرف دیگر فریاد می‌زند که «با این کارت به خانوادت بی‌احترامی می‌کنی». از یک طرف میگل فریاد می‌زند که «خانواده‌ام منو نمی‌فهمه. من چشم دیدنتون رو ندارم» و از طرف دیگر مادربزرگش فریاد می‌زند که «تو به خونواده‌ات بی‌احترامی می‌کنی. حق نداری گیتار دستت بگیری». از سوی دیگر هکتور به عنوان جد اصلی میگل و رابطه‌اش با دخترش کوکو قلب تپنده‌ی احساسی اصلی فیلم را تشکیل می‌دهد. رابطه‌ای که یک‌جورهایی یادآور رابطه‌ی کارل، پیرمرد ۷۰ و اندی ساله‌ی Up «بالا» با همسرش است. فقط اگر این رابطه‌ی تراژیک در «بالا» به‌طرز بی‌نظیری صورت گرفته بود، در اینجا به هوای داستان میگل برای اثبات استعداد نوازندگی‌اش به گوشه رانده شده است و در حد یک فلش‌بک کوتاه سرسری گرفته شده است. مشکل هم این است که «کوکو» بیشتر از اینکه علاقه‌ای به روایت یک داستان خوب داشته باشد، قصد اجرای فرمول پیکسار را دارد. خیلی‌ وقت است که پایان‌بندی‌های غم‌انگیزی که بی‌پرده به مسائل بزرگسالانه‌ای می‌پردازند و اشک تماشاگران را در می‌آورند به سنت فیلم‌های پیکسار تبدیل شده است. دلیل کارکرد این لحظات که قهرمانان را در آسیب‌پذیرترین وضعیتشان قرار می‌دهند این است که پیکسار قصد ادا و اطوربازی ندارد، بلکه این لحظات به‌طور طبیعی در پی روند داستانگویی فیلم از راه می‌رسند. ولی هر از گاهی با فیلم‌هایی برخورد می‌کنیم که بیشتر از اینکه روند طبیعی داستان به لحظات غم‌انگیزی منجر شود، این سازندگان هستند که با خود می‌گویند «خب، اینجا باید یه صحنه‌ی بزرگسالانه‌ی اشک‌آور داشته باشیم». این‌طوری با صحنه‌ی به قتل رسیدن هکتور توسط ارنستو دلا کروز روبه‌رو می‌شویم. صحنه‌ای که بیشتر از اینکه در تار و پود قصه بافته شده باشد، زورکی و مصنوعی و «کارتونی» احساس می‌شود.
همچنین یکی از دلایلی که همراه شدن با داستان میگل را سخت می‌کند این است که او هیچ‌وقت استعدادش را حداقل برای من اثبات نکرد. هیچ‌وقت در طول فیلم احساس نکردم که استعداد این بچه در حال هدر رفتن است. البته که میگل گیتار نواختن را از آن سن پایین بلد است، اما صداپیشه‌ی او که صدایش به درد آوازخوانی نمی‌خورد و ترانه‌هایی که خیلی فراموش‌شدنی‌تر از چیزی هستند از یک فیلم موزیکال انتظار داریم باعث شد برای موفقیت او در رشته‌ی موردعلاقه‌اش هیجان‌زده نباشم. «کوکو» جاه‌طلبی پیکسار در پرداخت به موضوعاتی را که اندک انیمیشن‌های جریان اصلی سراغشان می‌روند دارد. آنها در فیلم‌های قبلی‌شان به مرگ پرداخته‌اند، اما «کوکو» شاید تنها فیلمشان باشد که براساس مرگ و معنای زندگی غیرجاویدان بنا شده است. «کوکو» درباره‌ی مرگ دومی است که بعد از مرگ اول اتفاق می‌افتد که از نگاه فیلم حکم مرگ واقعی را دارد. فیلم می‌گوید دو نوع مرگ داریم. یکی نابودی جسم فیزیکی است، اما بعدی نابودی خاطراتی است که از فرد باقی مانده است. شاید جسم فیزیکی هیچ‌وقت جاویدان نباشد، اما خاطره چنان قدرتی دارد که می‌تواند فرد را به یک نامیرا تبدیل کند. مهم نیست به دنیای پس از مرگ اعتقاد دارید یا ندارید. مهم این است به نیکی یاد کردنِ بازماندگان و آشنایان فرد مُرده از او خود یک‌جور دنیای پس از مرگ است. جایی که اگرچه جسم فیزیکی او دیگر وجود ندارد، اما یاد و خاطره‌اش همیشه سر زبان‌هاست. اینجاست که زنده‌ها نقش پررنگی در این ماجرا ایفا می‌کنند. در فیلم مُرده‌هایی که توسط خانواده‌هایشان فراموش شده‌اند برای همیشه از بین می‌روند. مرگ واقعی آنها نه با فرو رفتنشان در زیر خاک، که با فراموش شدنشان توسط خانواده‌شان رخ می‌دهد. نتیجه این است که «کوکو» از ایده‌ی مرکزی ترسناک و تامل‌برانگیزی به عنوان یک فیلم کودکانه بهره می‌برد: اینکه از بین بُردن خاطرات عواقب طولانی‌مدتی برای نسل‌های آینده در پی دارد. حتی اگر با خاطرات دردناکی سروکار داشته باشیم. به یاد آوردن آنها خوب است. حتی اگر همه‌ی آنها خاطرات خوشحال‌کنند‌ه‌ای نباشند. همچنین «کوکو» یادآوری می‌کند که همیشه باید در نظر بگیریم که چه کسانی سزاوار به یاد آوردن هستند. خاطرات حکم واحد پول دنیای مردگان را دارد. از یک طرف افرادی مثل ارنستو دلا کروز را داریم که آ‌ن‌قدر در دنیای زنده‌ها مشهور هستند که زنده نگه داشتن خاطراتش در قالب کوه‌هایی از گیتارها و غذاهای اهدایی سر از کاخش در دنیای مردگان می‌آورند و از طرف دیگر کسی مثل هکتور که به خاطر اینکه نامش لای صفحات تاریخ فراموش شده است، آه ندارد که با ناله سودا کند.

اما همه‌چیز ایده نیست. مهم این است که فیلم چقدر در ایده‌اش عمیق می‌شود. بعضی فیلم‌ها ایده‌های پیش‌پاافتاده‌ای دارند، اما از زاویه‌ی غیرمنتظره‌ای به آن ایده‌ها می‌پردازند که مخاطبانشان را به درک تازه‌ای درباره‌ی آنها می‌رسانند و بعضی فیلم‌ها هم ایده‌های سنگینی را انتخاب می‌کنند، اما آن‌قدر سطحی به آنها می‌پردازند که در بهترین حالت به پتانسیل‌های هدر رفته تبدیل می‌شوند. «کوکو» در گروه دوم قرار می‌گیرد. برخلاف «پشت و رو» که همچون یک کتاب روانشناسی، به موضوعاتی مثل اهمیت غم و اندوه و دوستان خیالی دوران کودکی پرداخته بود، «کوکو» با ایده‌ی مرکزی‌اش گلاویز نمی‌شود. بنابراین ایده مرکزی «کوکو» به جای بهره بردن از ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های غیرمنتظره‌ای که از بهترین آثار پیکسار سراغ داریم، در حد یک پیام اخلاقی برای بچه‌ها باقی می‌ماند و وارد مرحله‌ای نمی‌شود که بتواند نظر بزرگسالان را به خود جلب کند. یکی از دلایلی که این‌قدر به پیکسار سخت می‌گیرم به خاطر این است که فیلم‌های پیکسار فقط یک سری انیمیشن عالی نیستند، بلکه جزو بهترین فیلم‌های سینمایی حوزه‌ی خودشان قرار می‌گیرند. سه‌گانه‌ی «داستان اسباب‌بازی» شاهکار زیرژانر دوران بلوغ است که نمونه‌اش در بین فیلم‌های لایو اکشن وجود خارجی ندارد. «شگفت‌انگیزان» یکی از بهترین فیلم‌های ابرقهرمانی سینماست. «کوکو» هم می‌توانست با پرداخت عمیق‌تری به موضوع مرکزی‌اش به یکی دیگر از رویدادهای فرهنگی به‌یادماندنی پیکسار تبدیل شود، اما داستانگویی قابل‌پیش‌بینی فیلم کار دستش داده است. ناسلامتی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که یکی از نخ‌نماشده‌ترین پایان‌بندی‌های سینما را دارد. جایی که بدمن قصه بدون اینکه بداند صدا و تصویرش در حال پخش شدن برای هزاران هزار نفر است، خودش را لو می‌دهد و این‌طوری همه‌چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود. وقتی پیکسار این‌قدر غیرخلاقانه ظاهر می‌شود، آدم چه انتظاری از دیگران دارد!
قابل‌پیش‌بینی‌بودن فیلم خیلی خیلی حیف و ناراحت‌کننده است. چون این فیلم تمام ویژگی‌های لازم برای بدل شدن به یک اثر بی‌نقص را داشته است. مخصوصا از لحاظ کارگردانی زیباشناسانه‌ی بصری و فضاسازی. سازندگان با الهام آشکاری از روی بازی «گریم فندنگو» که آن هم در دنیای مردگانِ مکزیکی‌ها جریان دارد، دنیای رنگارنگ و باطراوتی خلق کرده‌اند. فقط اگر دنیای «گریم فندنگو» به خاطر ژانر نوآر و واقع‌گرایی‌اش کمی کنترل‌شده‌تر و خلوت‌تر بود،‌ پیکسار در طراحی دنیای «کوکو» به سیم آخر زده است. اگر «گریم فندنگو» شب‌های سوت و کور نوآورهای دهه‌ی ۵۰ را به یاد می‌آورد، دنیای «کوکو» همچون شب‌های شهرهای بندری مدیترانه‌ای است. جایی که تازه در شب است که شهر بیدار شده و کافه‌ها و رستوران‌ها و رقص و پایکوبی‌ها و خوش‌گذرانی‌ها و مهمانی‌ها در شلوغ‌ترین حالتشان قرار دارند. «کوکو» شاید اولین دنیا در میان فیلم‌های پیکسار را دارد که آدم راستی‌راستی دوست دارد در خیابان‌هایش قدم زده و به خانه‌های پله‌ای‌اش که روی سقف یکدیگر ساخته شده و به سوی آسمان سر دراز کرده‌اند زل بزند. یا همراه با اسکلت‌های دیگر سوار بر قطارهای هوایی‌اش که بیشتر حکم نمونه‌ی ملایم‌تری از ترن‌ هوایی‌های شهربازی را دارند شده و شب تا صبح از این سوی شهر به آنسو سواری کرده و وزش باد را روی صورت‌مان احساس کنیم. آیا «کوکو» فیلم بدی است؟ نه لزوما. آیا «کوکو» بهتر از دیگر انیمیشن‌های جریان اصلی اخیر هالیوود است؟ بله حتما. اما فیلم برای بزرگسالانی که به هوای تماشای بمب بعدی پیکسار سراغش می‌روند حداقل از لحاظ داستانی چیز تازه‌ای برای عرضه ندارد. استودیویی که زمانی یکی از سردمدارانِ ساخت بلاک‌باسترهای عامه‌پسندِ فراموش‌ناشدنی بود، حالت بی‌اشتیاق‌ و روتینی به خود گرفته است و این نگران‌کننده است.

چاپ این بخش

  کاستیک سودا
ارسال‌شده توسط: araxchemi - 14-03-2018, 11:21 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا / سود پرک با کیفیت
در دنیای امروز کیفیت محصول حرف اول را می زند و اغلب مصرف کنندگان برایشان کیفیت و بازدهی محصول بسیار مهم است ، از این رو به دنبال محصولات با کیفیت هستند.
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که کیفیت و برند محصول برایشان مهم است و در زمینه ی مواد شیمیایی فعالیت دارید ، باید بگویم که حتما یک بار هم که شده با برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا همکاری کنید.
برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا (سدیم هیدروکسید) با بیش از 20 سال سابقه در زمینه ی تولید و فعالیت در دنیای تجارت در خدمت شما عزیزان است و در حال حاضر در زمینه ی تولید سود پرک 98 در صد فعالیت دارد.
کاستیک سودا چیست ؟
کاستیک سودا با نام علمی سدیم هیدروکسید و فرمول شیمیایی NaOH   یک ماده ی شیمیایی پرکاربرد است در صنایع مختلف که با نام های متعددی در میان مصرف کنندگان خود شناخته می شود از میان آن ها می توان سود پرک ، سود جامد ، سود کاستیک ، کاستیک جامد و سدیم کاستیک و سود سوزآور جامد را نام برد.
کاستیک سودا (سود پرک) از زمانی که ویژگی های آن شناخته شد در صنایع بساری کاربرد پیدا کرده است مانند صنایع غذایی ، دارویی، بهداشتی ، کاغذ ، صنایع شیمیایی و فلز.
از جمله ی این ویژگی ها می توان به موارد زیر اشاره کرد
·        کاهش دهنده ی PH
·        قلیایی بودن
·        چربی زدا بودن
از آن جایی که کاستیک سودا (سود پرک) بسیار حساس است و به رطوبت بسیار سریع واکنش نشان می دهد نحوه ی بسته بندی و حمل آن باید با دقت بالا انجام شود.
آراکس شیمی در امر بسیار کوشا بوده و برای بسته بندی روش های متفاوتی را ارائه کرده است.
بسته بندی کاستیک سودا (سود پرک) در کیسه های سه لایه ی لمینت شده با پلی اتیلن در وزن 25 کیلو گرم و همچنین بسته بندی در سطل های فلزی با یک لایه پلاستیک داخلی برای مصارف خاص در آراکس شیمی انجام می شود.
همچنین برای حمل و بارگیری آسان کاستیک سودا یا همان سود پرک 98 درصد آراکس شیمی بسته بندی در دو نوع پالت در وزن 5/1 تن و کیسه های جامبو در وزن 1 تن  ارائه میدهد.
برند آراکس شیمی با ضرفیت تولید عمده  سود پرک 98 درصد نه تنها توانسته نیاز بازار های داخلی را فراهم کند بلکه ، توانسته در عرصه ی صادرات هم پویا باشد و با صادرات سود پرک 98% به کشور هایی از جمله ترکیه ، ارمنستان ، عراق ، افغانستان ، هند، تایلند، میانمار و..... فعالیت خود را گسترش دهد.  برای سفارش با شرکت آراکس شیمی تماس حاصل فرمایید
ایمیل : info@araxchemi.com  
 تلفن :   18   الی   36442712-021 
تلگرام / واتساپ :   09120850450
وبسایت : www.araxchemi.com

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Cloverfield Paradox
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 12-03-2018, 10:01 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

«چی فکر می‌کردیم، چی‌ شد!» این جمله به بهترین شکل ممکن حسِ آشفته‌ای که نسبت به «پارادوکس کلاورفیلد»، جدیدترین قسمت از سری فیلم‌های علمی‌-تخیلی جی. جی. آبرامز دارم را توصیف می‌کند. در واقع به نظرم این جمله آ‌ن‌قدر به این فیلم می‌خورد که می‌خواهم پیشنهاد کنم تمام دیکشنری‌ها و دایره‌المعارف‌ها در نسخه‌های جدیدشان، توضیحات قبلی‌شان را از جلوی این جمله حذف کنند و فقط جلوی آن بنویسند: بروید داستان نحوه‌ی معرفی و پخش «پارادوکس کلاورفیلد» و واکنش مردم به آن را بخوانید. «پارادوکس کلاورفیلد» مناسب‌ترین اسمی است که می‌شد برای این فیلم انتخاب کرد. این فیلم یک «تناقض» بزرگ و سرگیجه‌آور جلوی روی طرفدارانش قرار می‌دهد. یکی از همان تناقض‌هایی که باید در کنار بزرگ‌ترین و معروف‌ترین پارادوکس‌های علمی تاریخ دسته‌بندی شود. «پارادوکس کلاورفیلد» طوری واژه‌ی «پارادوکس» را تعریف می‌کند که از این به بعد باید از آن به عنوان نمونه‌‌ی واقعی و قابل‌لمس و ایده‌آلی برای تفهیم این موضوع در کتاب‌های آموزشی استفاده شود. از یک طرف «پارادوکس کلاورفیلد» یکی از موردانتظارترین فیلم‌های ۲۰۱۸ بود. آن هم در حالی که حتی هیچ ویدیو و عکسی از فیلم ندیده بودیم. حتی نمی‌دانستیم اسم واقعی فیلم چه چیزی است. همین که می‌دانستیم با فیلم جدیدی از مجموعه‌ی «کلاورفیلد» سروکار داریم کافی بود تا عقربه‌ی آمپر هیجان‌مان به منطقه‌ی قرمزِ خطر وارد شود. قضیه وقتی خطرناک‌تر شد که اطلاعاتی از خلاصه‌قصه‌ی فیلم منتشر شد. فهمیدیم این فیلم در دنباله‌روی از سنت این مجموعه قرار است حال و هوای کاملا متفاوتی نسبت به قسمت‌های قبلی داشته باشد. اگر اولی یک فیلم گودزیلایی در ترکیب با تکنیک «پروژه‌ی جادوگر بلر» بود و اگر دومی یک فیلم ترسناک روانشناسانه‌ی کلاستروفوبیک بود، فیلم سوم قرار بود به نسخه‌ی کلاورفیلدی «بیگانه»‌ی ریدلی اسکات تبدیل شود. «کلاورفیلد»ها از هیولاهای چندش‌آور و غول‌آسای روی زمین شروع به کار کرده بودند، در ادامه سر از هیولاهای انسانی در زیرزمین در آورده بودند و حالا وقت این بود تا با هیولاهای تازه‌ای در فضای بیرون از جو زمین روبه‌رو شویم. چه چیزی بهتر از این؟!
این روزها استودیوها تا کل فیلمشان را یک سال قبل از اکران، با انتشار تریلرها و کلیپ‌های مختلف لو ندهند آرام و قرار نمی‌گیرند و خیالشان از تبلیغات تمام و کمال فیلمشان راحت نمی‌شود. ولی «کلاورفیلد» یکی از آن مجموعه‌هایی است که به جای اینکه به دنبال مردم راه بیافتد و پاچه‌خواری آنها را کند، به‌طرز زیرکانه‌ای موفق شده تا مردم را همچون زامبی‌ به دنبال خود راه بیاندازند. اگر مجموعه‌های دیگر دستی‌دستی اطلاعاتشان را در اختیارمان قرار می‌دهند و خفه‌خون نمی‌گیرند، «کلاورفیلد» مجموعه‌ای است که مردم را مجبور به گدایی اطلاعات می‌کند و تازه حتی آن وقت هم تنها جوابی که دارد یک لبخند شرورانه‌ی معنادار است. تمام اینها به کمپین تبلیغاتی حرفه‌ای جی.جی. آبرامز با قسمت اول «کلاورفیلد» برمی‌گردد. آبرامز موفق شد بدون اینکه چیز خاصی از خود فیلم را لو بدهد، فیلمش را تبلیغات کند و درجه‌ی هایپ مردم را بالا ببرد. آبرامز موفق شد مردم را حتی قبل از اکران فیلم، درگیر دنیای «کلاورفیلد» کند. موفق شد حس کنجکاوی طرفداران را حتی قبل از دیدن نمای اول فیلم برانگیزد و آنها را حتی مدت‌ها قبل از تماشای فیلم در داخل انجمن‌ها مجبور به بحث و گفتگو و تئوری‌پردازی درباره‌ی فیلمش کند. نتیجه به راه افتادن قطار هایپی بود که به دست خود مردم ساخته شده بود و روی ریل قرار گرفته بود و به حرکت افتاده بود. در نتیجه «کلاورفیلد» که در شکل معمولی فقط یک فیلم هیولایی کم‌خرج اورجینال بود، در حد بلاک‌باستری با یک آی‌پی شناخته‌شده در کانون توجه قرار گرفته بود. خبر خوب این بود که خود فیلم تحمل این حجم از هایپ را داشت و موفق شد از دل انتظارات کمرشکنی که روی دوشش سنگینی می‌کرد زنده بیرون بیاید. استقبال مثبت از فیلم فقط به یک معنی بود: به واگن‌ها و مسافران و سرعت قطار اضافه شد. اینجا بود که آبرامز همچون آفریننده‌ای عمل کرد که بعد از خلقِ مخلقوش با دقت و مهارت، آن را در طبیعت رها می‌کند تا برای خودش بچرخد و زندگی‌اش را کند. البته که این آفریننده حواسش از بالا به همه‌چیز است و قدرت خارج کردن قطار از ریل یا هدایت آن به سوی جاهای جذاب‌تری را دارد، اما او موجود خودآگاهی را خلق کرده که آزادی عمل خودش را دارد.

به خاطر همین بود که «شماره ۱۰ جاده‌ی کلاورفیلد» فقط با یک تریلر که حدود یک ماه قبل از اکرانش منتشر شده بود روی پرده‌ی سینماها رفت و نه تنها ناپدید نشد، بلکه علاوه‌بر ترکیدن در محافل نقد و بررسی آنلاین، به موفقیت تجاری بزرگی دست پیدا کرد. ترفند آبرامز جواب داده بود. اگر قسمت اول از کمپین تبلیغاتی گسترده‌ای بهره می‌برد، قسمت دوم با کمترین تبلیغات به بیشترین نتیجه دست پیدا کرد. یکی از دلایلش این است که «کلاورفیلد» چیزهایی را به فضای سینمای جریان اصلی آورده بود که کمبودشان در تقریبا اکثر مجموعه‌های دنباله‌دار احساس می‌شود. اولی تفاوت در ژانر و ساختار داستانگویی است. «کلاورفیلد» با هدف تکرار یک فرمول موفق پا پیش نگذاشت، بلکه هدفش «کوبیدنِ مجموعه و ساختن از دوباره» با هر فیلم است. دومی اجرای درست دنیاهای سینمایی است. «کلاورفیلد»ها اگرچه در یک دنیای مشترک جریان دارند، اما همیشه «دنیای مشترک» در آخرین اولویت جذابیتشان قرار می‌گیرد. تعریف این مجموعه از دنیای مشترک نه به وقوع پیوستن داستان در یک مکان یکسان و نه پیدا شدن سروکله‌ی کاراکترهای فیلم‌های قبلی در فیلم جدید، بلکه به ارث بردن مفاهیم و تم‌های داستانی یکسان است. «کلاورفیلد»‌ها حکم سریالی آنتالوژی در مایه‌های «آینه‌ی سیاه» را دارند؛ دنیای مشترکی که هر قسمتش روی پای خودشان می‌ایستند و هویت منحصربه‌فرد خودشان را دارند. عنصر سوم مورد استقبال قرار گرفتن این مجموعه به راز و رمز پیرامونش برمی‌گردد. برخلاف دیگر بلاک‌باسترها که ما از دو سال قبل می‌دانیم چه کسانی در آن حضور دارند و قبل از پخش قسمت فعلی، دنباله‌هایش چراغ سبز می‌گیرند، «کلاورفیلد» دنباله‌روی همان تکنیک جعبه‌ی اسرارِ آبرامز است که نمونه‌اش را قبلا با سریال «لاست» دیده بودیم. در کنار هم قرار گرفتن این سه عنصر دقیقا به همان چیزی تبدیل شد که نِردهای سرگرمی این روزها برایش له‌له می‌زنند: فیلم‌هایی ساخته شده توسط خوره‌های سینما برای خوره‌های سینما که از بهترین‌های ژانرهای خودشان هستند.
یکی از هایپ‌شده‌ترین فیلم‌های ۲۰۱۸، اولین فیلم ناامیدکننده‌‌ی ۲۰۱۸ هم است
پس تعجبی نداشت که «پارادوکس کلاورفیلد» حکم لوله‌ی گازِ شکسته‌ی یک خانه‌ی خالی از سکنه را داشت که ماه‌ها از شکسته شدنش می‌گذرد. فقط به کوچک‌ترین جرقه در حد روشن کردن کلید برق نیاز بود تا انفجار صورت بگیرد. نت‌فلیکس در جریان مسابقه‌‌ی سوپربول هفته‌ی پیش نه با یک جرقه، بلکه با یک مشعل بزرگ وارد این خانه شد. پخش تریلر فیلم در جریان این مسابقه و اعلام توانایی تماشای بلافاصله‌ی آن روی این شبکه‌ی استریمینگ کافی بود تا اینترنت با صدها خبر و مقاله با تیترهای مشابه‌ای غرق شود: «یا خدا، فیلم جدید کلاورفیلد رو همین الان می‌تونین رو نت‌فلیکس ببینین! حالا همگی راحت می‌تونیم بمیریم!» خود من تاکنون برای تماشای یک فیلم این‌قدر هیجان نداشتم. فقط می‌خواستم هرچه زودتر به خانه برگردم و آن را با سس اضافه ببلعم. طبیعتا این حرف‌ها الان خنده‌دار و تلخ به نظر می‌رسد، اما آن موقع نه. طبیعتا سابقه‌ی درخشان این مجموعه باعث شد تا کوچک‌ترین فکر منفی و بدبینانه‌ای به ذهنم وارد نشود. در عوض زیر لب آبرامز و پارامونت را تحسین می‌کردم که عجب حرکت طوفانی و بی‌سابقه‌ای را به اجرا در آورده‌اند. پیش خودم فکر می‌کردم این هم نوع دیگری از همان ترفندهای تبلیغاتی غیرمعمولی است که در رابطه با قسمت اول و دوم دیده بودیم. به محض اینکه فیلم را تماشا کردم با یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های زندگی‌ام روبه‌رو شدم: یکی از هایپ‌شده‌ترین فیلم‌های ۲۰۱۸، اولین فیلم ناامیدکننده‌‌ی ۲۰۱۸ هم است. اینکه فیلم موردانتظاری، ناامیدکننده ظاهر شود جدید نیست، اما اینکه قسمت جدید مجموعه‌‌ای با سابقه‌ای درخشان با چنین ضدحالی ازمان پذیرایی کند کمتر اتفاق می‌افتد. معلوم شد پارامونت به خاطر اینکه طرفداران را غافلگیر کند «پارادوکس کلاورفیلد» را به نت‌فلیکس نفروخته است،‌ بلکه به این دلیل این کار را کرده که می‌دانسته فیلمش آن‌قدر بد و جنجال‌برانگیز خواهد بود که به یک شکست تجاری تمام‌عیار در باکس آفیس تبدیل می‌شود و ضربه‌ی منفی جبران‌ناپذیری به برند «کلاورفیلد» می‌زند. پس نحوه‌ی پخش ناگهانی «پارادوکس کلاورفیلد» بیشتر از اینکه استراتژی نوآورانه و جسورانه‌ای برای بازاریابی فیلم باشد، وسیله‌ای برای خلاص شدن به بی‌دردسرترین شکل ممکن از دست فیلمی بوده که پارامونت می‌دانسته در گیشه مورد استقبال قرار نخواهد گرفت.

اگر با مجموعه‌ی دیگری سروکار داشتیم، کمپانی چنین گزینه‌ای برای اکران فیلم نمی‌داشت. اما برند قوی «کلاورفیلد» و سابقه‌ی این مجموعه در کمپین‌های تبلیغاتی نامرسومش بهشان کمک کرد تا با سوءاستفاده از اعتباری که از گذشته به دست آورده بودند، شر این فیلم بد را از سرشان کم کنند. احتمالا اگر فیلم در سینما اکران می‌شد و مردم مجبور می‌شدند برای تماشای آن بلیت بخرند، کار به خشم و داد و فریاد کشیده می‌شد، اما نشستن جلوی تلویزیون و تماشای فیلم از طریق نت‌فلیکس باعث می‌شود تا فیلم هرچه‌قدر هم بد باشد، مردم واکنش ملایم‌تری به آن داشته باشد. از سوی دیگر برخلاف چیزی که در نگاه اول به نظر می‌رسید نت‌فلیکس با خرید «پارادوکس کلاورفیلد»، دست به حرکت مشتری‌پسندانه‌ی بزرگی نزده بود. در واقع آنها فیلمی را خریده و پخش کرده‌اند که به درد صاحبش نمی‌خورده. نت‌فلیکس با این کار هم بُرد کرد و هم باخت. آنها با کمترین تبلیغات و فقط با استفاده از یک تریلر سوپربول موفق شدند تا به‌طور مفت و مجانی یک هفته از بحث و گفتگوهای مطبوعات آنلاین را به خودشان اختصاص بدهند و کاری کنند تا همه برخلاف بد یا خوب بودن فیلم، به تماشای آن بروند تا خودشان آن را از نزدیک کشف کنند. به عبارت دیگر آنها از خاک، طلا ساختند. چیزی که یک بُرد محسوب می‌شود. ولی از طرف دیگر نت‌فلیکس از این طریق ضربه‌ی دیگری به جلوه و اعتبار قابل‌اعتماد خودش به عنوان تولیدکننده و پخش‌کننده‌ی محصولات باکیفیت وارد کرد. بدترین اتفاقی که می‌تواند برای نت‌فلیکس بیافتد این است که از شبکه‌ای که به عنوان تولیدکنند‌ه‌ی محصولات اورجینال منحصربه‌فرد شناخته می‌شد، به زباله‌دانی استودیوهای هالیوودی تبدیل شود. اما از حواشی پیرامون فیلم که بگذریم، به خود فیلم می‌رسیم.
یکی از دلایلی که «پارادوکس کلاورفیلد» را به شکست دردناکی تبدیل می‌کند این است که این فیلم تمام مواد لازم برای تکمیل سه‌گانه‌ی «کلاورفیلد» به بهترین شکل ممکن را داشته است. من خوره‌ی فیلم‌های ترسناکی که در محیط بسته‌ی یک فضاپیما جریان دارند هستم و «پارادوکس» هم تمام عناصر این‌جور فیلم‌ها را کنار هم جمع کرده است. از مرگ‌های خون‌بار «بیگانه» تا به میان کشیدن شدن بحث‌های بُعدهای شیطانی که یادآور «ایونت هورایزن» (Event Horizen) است. از دویدن‌ها و نفس‌نفس‌زدن‌ها در راهروهای پیچ در پیچ فضاپیما تا روبه‌رو شدن با اتفاقاتی که بهترین دانشمندان دنیا هم توضیحی برایشان ندارند. از از سایه‌ی بلند وحشت کیهانی که کاراکترها را به افسردگی و درگیری با یکدیگر می‌کشاند تا ترس از مرگ که آنها را به مرز جنون می‌رساند؛ مخصوصا با توجه به اینکه اینجا ترس از مرگ به خود سرنشینان فضاپیما خلاصه نشده و شکست آنها در ماموریتشان به معنی نابودی ۸ میلیارد نفر روی زمین نیز است. تمام اینها با اضافه شدن نام «کلاورفیلد» به ماجرا جالب‌تر هم می‌شود. «پارادوکس» به عنوان فیلمی معرفی شد که قرار بود راز و رمزهای پیرامون هیولای کلاورفیلد را توضیح بدهد. راستش، با این آخری زیاد موافق نبودم. یکی از نقاط قوت «کلاورفیلد» همین راز و رمزهای پیرامونش است که مثل ستون فقراتش عمل می‌کند. حتی باید بگویم دلیل اصلی موفقیت دو فیلم اول این بود که در قدم اول داستان‌های مستقل خوبی بودند که حالا در چارچوبی ماوراطبیعه جریان داشتند.
دغدغه‌ی اصلی چنین مجموعه‌ای نه تمرکز روی راز و رمزها، بلکه باید روایت یک داستان مستقل جذاب دیگر باشد. پس معرفی این فیلم به عنوان توضیح‌دهنده‌ی معماهای فیلم‌های قبلی باعث شد شک کنم: آیا سازندگان اولویت‌هایشان را قاطی‌پاتی کرده‌اند؟ آیا آنها دلیل اصلی موفقیت این مجموعه را فراموش کرده‌اند؟ با این حال با خودم گفتم شاید «پارادوکس» حکم همان چیزی را داشته باشد که «پرومتئوس» و «بیگانه: کاوننت» برای قسمت اول «بیگانه» داشتند؛ فیلم‌هایی که به همان اندازه که گذشته را توضیح می‌دهند، راز و رمزهای خودشان را هم معرفی می‌کنند. فیلم‌هایی که به همان اندازه که به گذشته تکیه می‌کنند،‌ ویژگی‌های منحصربه‌فرد و بحث‌برانگیز خودشان را نیز دارند. همیشه یکی از قوی‌ترین تئوری‌ها برای توضیح ماهیت هیولای کلاورفیلد، ابعاد دیگر بوده است. اینکه هیولایی توسط آزمایشات هسته‌ای یا فوق‌سری دولتی به وجود بیاید یک چیز است، اما اینکه فلان هیولا ساکنِ بُعد لاوکرفتی دیگری باشد که به دنیای ما راه پیدا کرده قضیه را ترسناک‌تر می‌کند. پس می‌توانید هیجانم را وقتی که معلوم شد «پارادوکس» در فضا جریان دارد درک کنید. خبر بد این است که «پارادوکس» هیچکدام از اینها نیست. هیچکدام از عناصری که دو فیلم قبلی با آنها به جایگاه تحسین‌برانگیز فعلی‌شان رسیده‌اند را به درستی اجرا نمی‌کند. نه فیلم ترسناکی است. نه به درستی به بحث‌های علمی‌اش می‌پردازد. نه داستان مستقل مستحکم و درگیرکننده‌ای دارد. نه در مدیریت راز و رمز دنیای «کلاورفیلد» موفق است. «پارادوکس» بیشتر از اینکه شبیه فیلم رسمی این مجموعه به نظر برسد، از لحاظ کیفیت فیلمنامه شبیه فیلمی است که انگار توسط ایده‌های یکی از طرفداران مجموعه ساخته شده است. گویی فیلمنامه از روی یکی از تئوری‌های طرفداران در انجمن‌های اینترنتی نوشته شده است. طبیعتا در این‌جور تئوری‌ها چیزی به اسم شخصیت و داستان وجود ندارد. همه‌چیز به کنار هم چیدن یک سری اتفاقات عجیب و غریب با کمترین منطق برای توضیح معمایی-چیزی خلاصه شده است. «پارادوکس» دقیقا حس و حالِ تماشای اقتباسی گران‌قیمت از روی یک فن تئوری مضخرف را دارد.

بزرگ‌ترین دلیلش به خاطر این است که «پارادوکس» دچار همان تناقضی شده که کاراکترهای فیلم با آن روبه‌رو می‌شوند: درهم‌تنیدگی دو دنیای متفاوت. «پارادوکس» حس و حال دو فیلم متفاوت را دارد که با یکدیگر ترکیب شده‌اند. نتیجه فیلم آشفته‌ و سرگردانی است که نمی‌داند دقیقا می‌خواهد چه چیزی باشد. اگر اخبار این فیلم را دنبال کرده‌ باشید حتما می‌دانید که این موضوع فقط تمثیلی برای توضیح کیفیت فیلم نیست، بلکه به معنای واقعی کلمه اتفاق افتاده است. ماجرا از این قرار است که «پارادوکس» که نام اورجینالش «ذر‌ه‌ی خدا» بود در ابتدا قرار نبود به قسمتی از «کلاورفیلد» تبدیل شود. حتی فیلم فیلمبرداری‌اش را به عنوان «ذره‌ی خدا» شروع کرد و تازه در حین فیلمبرداری بود که فکر اضافه کردن این فیلم به مجموعه «کلاورفیلد» به ذهنِ آبرامز خطور کرد. به این ترتیب به قول خود آبرامز آنها شروع به اعمال تغییراتی در فیلم برای مرتبط کردن آن به «کلاورفیلد» می‌کنند. این موضوع درباره‌‌ی «جاده‌ی کلاورفیلد» هم صدق می‌کند. آن فیلم قرار بود به شکل دیگری به اتمام برسد (روبه‌رو شدن شخصیت اصلی با شهری نابودشده توسط انفجار هسته‌ای، به جای موجودات فضایی). اما اول اینکه فیلمبرداری آن فیلم قبل از تبدیل شدن به دنباله «کلاورفیلد» به پایان رسیده بود و دوم اینکه همان‌طور که قبلا در نقد فیلم هم توضیح دادم، فکر می‌کنم پایان‌بندی جایگزین منجر به فیلم خیلی بهتری شده است.
اولین چیزی که بهمان سرنخ می‌دهد این فیلم محکوم به شکست است شروعش با دیالوگ‌های توضیحی است
این در حالی است که «جاده‌ی کلاورفیلد» تا قبل از پایان‌بندی‌اش، یک فیلم کاملا غیرکلاورفیلدی است. تنها چیزی که فیلم را به قسمت قبلی مرتبط می‌کند فینالش بیرون از پناهگاه زیرزمینی است. آبرامز یک برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده برای دنباله‌های «کلاورفیلد» ندارد. او فیلمنامه‌های دیگر را برمی‌دارد و آنها را با دستکاری به مجموعه‌اش اضافه می‌کند. این حرکت در «جاده‌ی کلاورفیلد» جواب داد، اما در «پارادوکس» با کله به دیوار خورده است. شاید به خاطر اینکه برخلافِ «جاده‌ی کلاورفیلد»، این یکی با هدف توضیح و گسترش دنیای «کلاورفیلد» پا پیش گذاشته است. اگر بخش کلاورفیلدی «جاده‌ی کلاورفیلد» به فینالش خلاصه شده بود، «پارادوکس» از نمای اول تا آخر به عنوان یک فیلم کلاورفیلدی شناخته می‌شود. پس باید فیلمنامه‌ای مخصوص به خودش را داشته باشد. اینجا دستکاری‌های جزیی جواب نمی‌دهد. آره، شاید می‌شد از فیلمنامه‌ی «ذر‌ه‌ی خدا» به عنوان مبنایی برای «پارادوکس» استفاده کرد، اما به شرطی که این کار با بازنویسی فیلمنامه قبل از آغاز فیلمبرداری رخ می‌داد، نه افزودن یک سری صحنه و دیالوگ و هیولا در وسط فیلمبرداری فیلم اصلی. خلاصه فکر می‌کنم دلیل اصلی شلختگی «پارادوکس» صرفا به کارگردان مربوط نمی‌شود و به خاطر تصمیم آماتورگونه‌ی آبرامز برای تغییر هویت «ذره‌ی خدا» در میانه‌ی راه به «کلاورفیلد» برمی‌گردد. نتیجه منجر به فیلمی شده که شاید با هدف کارش را شروع کرده باشد، اما وسط راه آن را فراموش کرده و حالا وسط بیابانی بی‌انتها سرگردان است و به دور خودش می‌چرخد.
«پارادوکس» پایه‌ای‌ترین عناصر لازم برای تبدیل شدن به یک فیلم ترسناک تاثیرگذار را نیز کم دارد. بهترین فیلم‌های ترسناک آنهایی هستند که حسِ مضطرب‌کننده‌ای را در عمق وجودمان بیدار می‌کنند. بعضی برای این کار بدن نحیف‌مان را در برابر خشونت قرار می‌دهند و برخی حس تنهایی و انزوا و ناتوانی‌مان در برابر نیرویی ناشناخته را برمی‌انگیزند. بهترین فیلم‌های ترسناک یک بحران مرکزی دارند که همه‌چیز حول و حوش آنها می‌چرخد. بحرانی که کاراکترها را همچون گردابی غیرقابل‌فرار به درون خودش می‌کشد. «پارادوکس» این لازمه‌ها را برای تبدیل شدن به یک فیلم ترسناک خوب کم دارد. هیچ ایده‌ و بحران مرکزی‌ای وجود ندارد. هیچ مبنای هدایت‌کننده‌ای وجود ندارد. به‌ حدی که فیلم یک لحظه به «وحشت جسم» در «بیگانه» اشاره می‌کند، یک لحظه حال و هوای آخرالزمانی قسمت اول «کلاورفیلد» را به خود می‌گیرد، یک لحظه به یک وحشت روانشناختی تبدیل می‌شود و لحظه‌ای بعد به وحشت کیهانی ناخنک می‌زند و در کمال ناباوری هر از گاهی عناصر کمدی/ترسناک‌های سم ریمی را هم از خود بروز می‌دهد. یک آش شله‌قلم‌کار تمام‌عیار که دقیقه به دقیقه پوست عوض می‌کند. اولین مشکل فیلم این است که از نظر شخصیت‌پردازی تعطیل است. معمولا فیلم‌های تیر و طایفه‌ی «بیگانه» که کاراکترهایشان شامل یک گروه می‌شوند، شخصیت‌های خارق‌العاده‌ای ندارند، اما حداقل یکی-دوتا از آنها از شخصیت‌پردازی قوی‌ای بهره می‌برند و بقیه هم حضور مختصر اما تاثیرگذار و کارراه‌اندازی دارند. این فیلم‌ها، فیلم‌های «حادثه» و «اکشن» هستند. هرچه تلاش برای بقای کاراکترها حرفه‌ای‌تر صورت گرفته باشند، ما هم بدون اینکه چیز زیادی برای دانستن درباره‌ی آنها لازم داشته باشیم، درگیر تلاش برای بقایشان می‌شویم. ولی نباید فراموش کنیم که کاراکترهای فرعی ‌اینجور فیلم‌ها می‌توانند مختصر و مفید باشند، اما نمی‌توانند بی‌اهمیت و بی‌خاصیت باشند.

کاراکترهای «پارادوکس» از بیخ در گروه دوم قرار می‌گیرند. اِوا همیلتون فقط به خاطر این شخصیت اصلی است که زودتر از بقیه جلوی دوربین ظاهر می‌شود. وگرنه او فرق خاصی با دیگران ندارد. بقیه‌ی شخصیت‌ها هم فقط با یکی-دوتا کلیشه شناخته می‌شوند. یکی بذله‌گوی جمع است (یکی از نقاط منفی فیلم که بهش می‌رسیم). یک فرمانده‌ی مصمم داریم. یک برزیلی کچل داریم که کل جملاتش از تعداد انگشت‌های یک دست فراتر نمی‌رود. یک آلمانی (همان یارو که در «حرامزاده‌های لعنتی» تارانتینو بازی کرده بود) که نقش عضو مرموز جمع را بازی‌ می‌کند. یک روسی عصبانی داریم که شاید فقط به خاطر اینکه به عنوان یک روسی در یک فیلم آمریکایی حضور دارد باید حتما عصبانی باشد. یک خانم چینی داریم که ظاهرا فقط به خاطر اینکه فیلم در چین مورد توجه بیشتری قرار بگیرد، شخصیت محکمی دارد که جلوی دیگران ایستادگی می‌کند. راستی، تا یادم نرفته بگویم که اصرار زیادی روی چینی صحبت کردن این خانم وجود دارد. در حالی که دیگر اعضای گروه به انگلیسی صحبت می‌کنند. احتمالا پیام فیلم این است که چین در آینده آن‌قدر قوی می‌شود که چینی به دومین زبان مشترک دنیا تبدیل می‌شود. الیزابت دبیکی هم نقش تنها کاراکتر کنجکاوی‌برانگیز فیلم را برعهده دارد. کنجکاوی‌برانگیز نه به خاطر شخصیت‌پردازی عالی‌اش، بلکه به خاطر کلوزآپ‌های طولانی‌مدت کارگردان روی نگاه‌های خیره و صورت بی‌روحش که فقط می‌تواند یک معنی داشته باشد: حتما کا‌سه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ای این آدم است. نهایتا راجر دیویدس نقش مایکل، شوهر همیلتون را بازی می‌کند که خب، فکر کنم یکی از خشک‌ترین و مقواترین نقش‌آفرینی‌‌هایی است که از این اواخر به یاد می‌آورم. البته اگر بتوان اسمش را نقش‌آفرینی گذاشت. این آدم به حدی بی‌حس و حال است که بازیگران فیلم «اتاق» (The Room) در مقایسه با آن پراحساس‌ و بی‌نقص به نظر می‌رسند. معلوم نیست آیا او اهمیتی به نقشش نمی‌داده یا کلا هیچ استعدادی در بازیگری ندارد، هرچه هست هروقت او جلوی دوربین ظاهر می‌شود کیفیت فیلم را به‌طرز قابل‌توجه‌ای با چند درجه سقوط مواجه می‌کند. مثلا به سکانس گفتگوی از راه دور او و همسرش همیلتون در فضاییما نگاه کنید. به تضاد صورت بشاش و خندان او در حال صحبت کردن درباره‌ی وضعیت قاراشمیش و فاجعه‌بار دنیا توجه کنید. انگار با یکی از آن نابازیگرانی طرفیم که همین‌طوری تفننی ویدیویی از خودش به یکی از این فراخوان‌های انتخاب بازیگر تلگرامی فرستاده است و خیلی شانسی انتخاب شده است و چیزی که داریم در این صحنه از او می‌بینیم اولین برداشت کارگردان از او بوده است. شاید یکی از دلایلش به خاطر این است که کاراکتر مایکل و خط داستانی زمین اصلا در فیلمنامه اولیه نبوده است و تازه بعد از اتمام فیلم به‌طور جداگانه فیلمبرداری شده است. شاید به خاطر اینکه خط داستانی او  به‌طور کلی اضافه است. اما بگذارید از خودمان جلو نزنیم.
اولین چیزی که بهمان سرنخ می‌دهد این فیلم محکوم به شکست است شروعش با دیالوگ‌های توضیحی است. وقتی فیلمی به جای معرفی بحران و نیروی محرکه و شخصیت، با توضیحات کلیشه‌ای درباره‌ی دنیا و زمان وقوع داستان آغاز می‌شود شک نکنید که باید انتظار فیلمنامه‌ی غیرخلاقانه‌ای را بکشید. مخصوصا وقتی نویسنده از وسیله‌ی کهنه و نخ‌نماشده‌ای به اسم «رادیو» برای ریختن اطلاعات روی سر تماشاگر استفاده می‌کند. اما اینکه چقدر غیرخلاقانه معلوم نیست. مثلا «پارادوکس» بی‌نهایت غیرخلاقانه است. تقریبا ۱۰ دقیقه‌ی آغازین فیلم تکرار یک سری اطلاعات توضیحی درباره‌ی دنیای فیلم است. توضیحاتی که به واضح‌ترین و تابلوترین شکل ممکن منتقل می‌شوند. وقتی فیلمی این‌قدر به توضیح دادن دنیایش علاقه دارد فقط دو معنی می‌تواند داشته باشد: سازندگان یا به جز پس‌زمینه‌ی دنیایشان به چیز دیگری در زمینه‌ی داستان اصلی و شخصیت فکر نکرده‌اند یا نحوه‌ی تزریق توضیحات در تار و پود داستان اصلی‌شان را بلد نیستند. «پارادوکس» هر دوی اینها با هم دارد. پروسه‌ی داستان‌پردازی این فیلم درست بعد از صحنه‌ی اول به پایان رسیده است. خب، یک دنیای درب‌وداغان به دلیل کمبود انرژی داریم که هر لحظه ممکن است منجر به آغاز یک جنگ جهانی شود. «پارادوکس» از این خط فراتر نمی‌رود. سکانس افتتاحیه‌ی فیلم افتضاح است. فیلم با یک صف پمپ بنزین شروع می‌شود. صدای گوینده‌های رادیو را می‌شنویم که می‌گویند منابع انرژی تا ۵ سال دیگر به اتمام می‌رسد. بلافاصله گوینده‌ی دیگری می‌گوید که اگر فضانوردان بتوانند دستگاهی به اسم «شتاب‌دهنده‌ی ذرات» را با موفقیت فعال کنند، بحران انرژی زمین را برای همیشه حل می‌کند. سپس صحنه‌‌‌ی گفتگویی بین همیلتون و شوهرش در ماشین را داریم که وجودش هیچ ضرورتی ندارد. چون هر چیزی را که در این صحنه می‌شنویم یا از قبل می‌دانیم یا در سکانس‌های بعدی تکرار می‌شود. برای مثال به این تکه دیالوگ دقت کنید: مایکل: «فراموش کن که من چی می‌خوام که موندنِ توـه. خودت فکر می‌کنی برای چی می‌خوای بری؟» همیلتون: «چون تو مهربونی. چون مردم دارن از گرسنگی می‌میرن. چون منابع انرژی‌مون داره تموم می‌شه. با این ماموریت می‌تونیم به منابع نامحدودی از انرژی دست پیدا کنیم که همه‌مون رو نجات می‌ده». خیلی ممنون که حرف‌های گوینده رادیو را برایمان تشریح کردید! کات به یکی-دو دقیقه بعد و تماس ویدیویی همیلتون از فضاپیما به زمین. همیلتون: «حالت خوبه؟». مایکل: «من خوبم. این بقیه‌ی دنیاس که نگرانشم. جنگ سر نفت داره گسترش پیدا می‌کنه. روسیه داره به حمله‌ی زمینی تهدید می‌کنه. زندگی نرمال همیشگی به یه مو بنده». اینها فقط یک نمونه از دیالوگ‌‌نویسی‌های آزاردهنده و پیش‌پاافتاده‌ی فیلم هستند.

ولی هنوز تمام نشده است. یکی از بدترین صحنه‌های توضیحی سینما که از نظر بد بودن با سکانس معرفی فلش، واندر وومن و آکوآمن در «بتمن علیه سوپرمن» رقابت می‌کند جایی است که فضانوردان برای شلیک شتاب‌دهنده‌ی ذرات آماده می‌شوند. در حالی که سروصدای فعالیت دستگاه به‌ مرحله‌ی کرکننده‌ای رسیده، چراغ‌های چشمک‌زن در همه‌جای کابین روشن و خاموش می‌شوند و فضانوردان در حال چک کردن مقدمات شلیک با یکدیگر و اتاق‌های کنترل روی زمین هستند، صدای بحث و گفتگوی گوینده‌ی خبر با یک نظریه‌پرداز در یک برنامه‌ی تلویزیونی در روی زمین هم به گوش می‌رسد. معلوم می‌شود یکی از فضانوردان در این موقعیت حساس، در حال تماشای اخبار است. این صحنه نه تنها از لحاظ منطقی با عقل جور در نمی‌آیند، بلکه هرچه اصول داستانگویی است را هم به‌طرز اشتباهی زیر پا می‌گذارد. کارشناس برنامه از این می‌گوید که شلیک این شتاب‌دهنده خطرناک است. چون باعث پارگی صفحه‌ی فضا-زمان و ورود شیاطین و هیولاهای ابعاد دیگر به دنیای ما می‌شود. بله، خودم هم هنوز که هنوزه باورم نمی‌شود که دارم چنین چیزی را راستی‌راستی می‌نویسم، اما حقیقت دارد. «پارادوکس» نمونه‌ی بارزی از داستانگویی نامحسوس و عدم اطلاع سازندگان از  چگونگی مقدمه‌چینی و تعلیق‌آفرینی اصولی در داستانگویی است. مثلا تصور کنید قسمت اول «کلاورفیلد» شامل چنین صحنه‌ای می‌بود: کاراکترها در حال مهمانی گرفتن تلویزیون را روشن می‌کردند و با کارشناسی روبه‌رو می‌شدند که دارد توضیح می‌دهد هر لحظه ممکن است هیولایی قدم به دنیایمان گذاشته و شهرها را نابود کند. سپس چند دقیقه بعد کاراکترها بعد از سروصدای مردم به خیابان رفته و متوجه می‌شدند که نظریه‌ی آقای کارشناس به حقیقت پیوسته است. یا تصور کنید «جاده‌ی کلاورفیلد» شامل صحنه‌ای در آغاز فیلم می‌شد که دوربین به بیرون از پناهگاه کات می‌زند و بهمان نشان می‌دهد که دقیقا آن بیرون چه خبر است و منشا سروصداها و زمین‌لرزه‌ها چه چیزی است و بعد ما به داخل پناهگاه برمی‌گشتیم و جنگ و دعوای کاراکتر مری الیزابت وینستند و کاراکتر جان گودمن سر اتفاقات بیرون را دنبال می‌کردیم. طبیعتا به خاطر اطلاع ما از شرایط دنیای بیرون، درگیری این دو منجر به تولید تعلیق و تنش و پارانویا نمی‌شود و طبیعتا به دلیل هشدار قبلی آقای کارشناس در فیلم اول، به محض اینکه با آتش انفجارها در دوردست روبه‌رو می‌شویم، از ماهیت تهدید خبر داریم. این‌طوری عنصر ناشناختگی به‌طور کلی از معادله حذف ‌می‌شود.
«پارادوکس» برخلاف دو قسمت قبلی، فاقد اضطراب و استرس ناشی از اتفاقی ناشناخته که دارد دنیای اطراف کاراکترها را لت و پار می‌کند و آنها هیچ کنترلی روی آن ندارند است
«پارادوکس» برخلاف دو قسمت قبلی، فاقد اضطراب و استرس ناشی از اتفاقی ناشناخته است که دارد دنیای اطراف کاراکترها را لت و پار می‌کند و آنها هیچ کنترلی روی آن ندارند. چیزی که «کلاورفیلد» را به فیلم گودزیلایی خوبی تبدیل کرد تغییر نقطه نظر داستان به اول شخص و پایین آوردن دوربین از آسمان به کف خیابان بود. در «کلاورفیلد» برخلاف دیگر فیلم‌های گودزیلایی مرسوم  شخصیت اصلی نه هیولا، بلکه آدم‌های روی زمین هستند؛ آدم‌هایی که نصف بیشتر فیلم را در سردرگمی کامل سپری می‌کنند. در «جاده‌ی کلاورفیلد» هم سوال درباره‌ی ماهیت تهدید جرقه‌زننده‌ی بحران اصلی بین کاراکترهاست. از یک طرف کاراکتر جان گودمن باور دارد که بیرون یک انفجار اتمی صورت گرفته و از طرف دیگر رفتارش طوری است که اعتماد کردن بهش را سخت می‌کند. از یک طرف نشانه‌هایی مثل زمین‌لرزه‌ها خبر از وضعیت غیرمعمول بیرون می‌دهند، اما از طرف دیگر اطلاع از رازهای ترسناکی درباره‌ی کاراکتر جان گودمن نشان می‌دهد که آنها در فرار از تهدیدات بیرون، با یک هیولای انسانی در پناهگاه مخفی شده‌اند و جایشان امن نیست. «پارادوکس» این حس تعلیق و هرج و مرج کنترل‌شده را کم دارد. چون  کارشناس تلویزیون با توضیح دادن اتفاقاتی که قرار است بیافتد چیزی برای سردرگمی و کشف شدن باقی نمی‌گذارد. به محض اینکه زمین ناپدید می‌شود می‌دانیم آنها به یک بُعد دیگر منتقل شده‌اند. به محض اینکه مایکل با سروصدا و انفجار در دوردست بیدار می‌شود می‌دانیم کار کارِ هیولای کلاورفیلد است و به محض اینکه کاراکترها شروع به تجربه‌ی یک سری اتفاقات عجیب و غریب می‌کنند می‌دانیم همه‌چیز زیر سر ترکیب دو بُعد مختلف با یکدیگر است.
این در حالی است که یک بحران مرکزی که به عنوان آنتاگونیست داستان عمل کند هم وجود ندارد. منظورم از آنتاگونیست حتما یک بدمن انسانی یا یک هیولای آدم‌خوار مثل زنومورف نیست. منظورم چیزی مثل نور سوزاننده‌ی خورشید در «آفتاب» (Sunshine)، ساخته‌ی دنی بویل یا فضای بی‌رحم «جاذبه» (Gravity) است. ایده‌ی فیلم به عنوان نیروی متخاصم خوب است: ترکیب دو دنیای موازی وسیله‌ی خوبی برای ساخت دشمنی غیرفیزیکی و مرگبار است که در همه‌جا حضور دارد و نمی‌توان ازش مخفی شد. ولی این ایده در عمل نتیجه نداده است. بنابراین تمام مرگ و میرهای فیلم به یک سری اتفاقات تصادفی و غیرقابل‌هضم خلاصه شده است که مبنا و قوانین روشنی برای درک نحوه‌ی وقوعشان وجود ندارند. ما متوجه می‌شویم که ترکیب دو دنیا بر اثر شلیک شتاب‌دهنده‌ی ذرات، یک اتفاق طبیعی مثل سیل یا زلزله است، اما نحوه‌ی شکار شدن تک‌تک کاراکترها مثل این می‌ماند که این اتفاقات حاصل فعالیت‌های یک موجود نامرئی است که به محض تنها گیر آوردن اعضای فضاپیما برای قتلشان دست به کار می‌شود. این موجود نامرئی کسی نیست جز فیلمنامه‌نویس که سرِ کاراکترها را یکی پس از دیگری زیر تیغ گیوتینش می‌برد. «پارادوکس» باید به چیزی شبیه به «ایونت هورایزن» تبدیل می‌شد. بحران اصلی هر دو فیلم کم و بیش یکسان است. اعضای یک فضاپیما به تکنولوژی‌ پیشرفته‌ای برخورد می‌کنند که منجر به اتفاقات مرگبار و شوم و غیرقابل‌توضیحی در فضاپیما می‌شوند. «ایونت هورایزن» موفق به به تصویر کشیدنِ استیصال و وحشت کاراکترها از موقعیت کابوس‌‌واری که در آن گرفتار شده‌اند شده بود و از تعلیق رو به افزایشی بهره می‌برد که به تدریج به سوی نقطه‌ی انفجار حرکت می‌کرد. فقط اگر آنجا بحران به وجود آمده از مبنای نسبتا روشنی بهره می‌برد و ایجادکننده‌ی سردرگمی لذت‌بخشی بود، این موضوع در اینجا به فیلم شلخته‌ای تبدیل شده که نمی‌تواند بحران مرکزی‌اش را به خوبی تعریف کرده و از آن به روش خلاقانه‌ای استفاده کند.

شاید «پارادوکس» بزرگ‌ترین ضربه‌ی منفی‌اش را از لحن غیرمنسجمش خورده است. مشکل اول این است که «پارادوکس» شاید در دنیای دو فیلم قبلی جریان داشته باشد، ولی لحن آنها را به ارث نبرده است. دو «کلاورفیلد» اول در آن دسته علمی‌-تخیلی‌هایی «چه می‌شد اگر؟» قرار می‌گیرند. چه می‌شد اگر همین الان هیولایی به بزرگی آسمان‌خراش در شهر ظاهر می‌شد؟ چه می‌شد اگر همین الان اشیای سیاه‌رنگ بیضی‌شکلی در سرتاسر دنیا پدیدار می‌شدند؟ چه می‌شد اگر ناگهان ۲۰ میلیون نفر از ساکنان کره زمین ناپدید می‌شدند؟ سناریوهای «چه می‌شد اگر» بیشتر از اینکه درباره‌ی بخش علمی ماجرا باشند، درباره‌ی بخش انسانی‌اش هستند. واکنش انسان‌ها به این اتفاقات فراطبیعی چگونه خواهد بود: معمولا با مقدار زیادی دلشوره و فروپاشی‌های روانی. «پارادوکس» اما لحنِ علمی‌-تخیلی‌های کلیشه‌ای هالیوودی را دارد. فیلم‌هایی مثل «مریخی» یا «لبه‌ی فردا» که صرفا بد نیست، اما با بافت این مجموعه و داستان این فیلم جفت و جور نمی‌شود. تکیه‌ی بیش از اندازه و اعصاب‌خردکن فیلمنامه روی تزریق شوخ‌طبعی و تک‌جمله‌های بامزه به دیالوگ‌ها که اکثرشان در جای اشتباهی استفاده می‌شوند ضربه‌ی بدی به کل فیلم زده است و کاری کرده تا فیلم با وجود مزه‌پراکنی‌های بی‌وقفه‌ی کاراکترها در جدی‌ترین لحظات، حس و حال فیلم‌های مارول را به خود بگیرد. اگر با یک فیلم کمدی سروکار داشتیم اشکال نداشت. اما داریم در‌باره‌ی فیلمی با سناریوی آخرالزمانی حرف می‌زنیم که حول و حوش زجه و زاری آدم‌ها و وحشت کیهانی ‌می‌چرخد. این‌جور کمدی مارولی در تضاد با محتوای سنگین و خشن فیلم قرار می‌گیرد که از بدترین‌هایش باید به تمام دیالوگ‌هایی که از دهان کاراکتر کریس اُدود، مخصوصا بعد از قطع شدن دستش بیرون می‌آید اشاره کنم. فیلم روی کاغذ ایده‌های جالبی برای بالا بردن تنش و به جنون کشاندن کاراکترهایش دارد. از صحنه‌ی بالا آوردن کرم‌ها از دهان آن کاراکتر روسی تا قطع شدن دست دیگری بدون خون و خونریزی. صحنه‌هایی که اتفاقاتی شبیه به چست‌برستر و جاری شدن خون اسیدی زنومورف در طبقات فضاپیما از «بیگانه» را به یاد می‌آورند. اینها صحنه‌هایی هستند که باید واکنش احساسی کاراکترها نسبت به آنها مورد بررسی قرار بگیرد. ولی در اینجا یا فراموش شده یا به سخره گرفته می‌شوند.
«پارادوکس» از لحاظ داستانگویی یا در بهترین حالت قابل‌پیش‌بینی است یا در بدترین حالت از مشکلات ریشه‌ای رنج می‌برد. تمام کلیشه‌های شناخته‌شده و نشده‌ی فیلم‌های تیر و طایفه‌ی «بیگانه» بدون هیچ‌گونه خلاقیتی در اینجا تکرار شده‌اند. از دنیایی که منابع انرژی‌اش ته کشیده تا مرگ اعضای خدمه به روش‌های فجیح. از صحنه‌ی قهرمانانه‌ای که یکی از کاراکترها خودش را برای نجات دیگران فدا می‌کند تا کاراکتر مرموزی که به بقیه نارو می‌زند. به عنوان یک فیلم کلیشه‌‌ای خوب در این سبک باید به فیلم «حیات» (Life) از سال گذشته اشاره کنم. اگرچه «حیات» کپی-پیست «بیگانه» بود، اما یک کپی-پیست خوب بود. چون فیلمنامه‌نویسانش به جای تکرار یک سری کلیشه از روی تنبلی، با آگاهی از آنها برای بازی با روان بیننده استفاده کرده بودند. یک هیولای سمج و جان سخت حکم ستون فقراتی را داشت که تمام اجزای فیلم را کنار هم نگه می‌داشت. این در حالی بود که فیلم از ابتدا تا انتها پای لحن عصبانی و ناامیدانه‌اش ایستادگی می‌کرد. «پارادوکس» برای مثال در رابطه با قوس شخصیتی همیلتون که در مقابل انتخاب سختی بین بچه‌هایش در دنیای دوم و بازگشت به دنیای خودش قرار می‌گیرد، ایده‌های جالب‌توجه‌ای رو می‌کند، ولی این موضوع حکم یکی از همان ایده‌های خوبی را دارد که در یک فیلم بد هدر رفته است. برخلاف تحول شخصیتی فوق‌العاده‌ی کاراکتر مری الیزابت وینستند در «جاده‌ی کلاورفیلد» که در طول فیلم جریان داشت و به لطف کارگردانی باظرافت دن تراخنبرگ به تاثیرگذاری بی‌نظیری رسید، همیلتون از قوس شخصیتی خاصی بهره نمی‌برد. او تا فینال فیلم بی‌کار است و تازه ناگهان نویسندگان به این نتیجه می‌رسند که باید او را مجبور به گفتن یک سری جملات احساسی درباره‌ی دانستن قدر زندگی بکنند. تحول شخصیتی کاراکتر وینستند در «جاده‌ی کلاورفیلد» که اکثرا توسط داستانگویی تصویری صورت می‌گرفت کجا و خیره شدن همیلتون به دوربین و بلغور کردن یک سری دیالوگ‌های اشک‌آور کجا. تا آنجایی که فهمیدم سوال اصلی «پارادوکس» این است که آیا به ازای نجات تمام جمعیت زمین حاضر به کشتنِ یکی-دو نفر می‌شوید؟ ایده‌ای که می‌تواند با پرورش به سوال فلسفی بحث‌برانگیزی تبدیل شود، اما در حد یک ایده‌ی سطحی باقی مانده است.

البته از فیلمی که این همه ‌حفره‌های منطقی دارد انتظار پرداخت بحث‌های فلسفی نمی‌رود. چرا چسب فلز آن‌قدر هوشیار است که بازوی آن یارو را می‌بلعد؟ چگونه این بازو که در دیوار فضاپیما فرو رفته بود خارج می‌شود؟ چرا بازوی آن یارو هوشیار است و درخواست خودکار برای صحبت کردن با بقیه می‌کند؟ بازوی یارو از کجا خبر دارد که دستگاه مورد نیاز گروه در شکم فرد روسی قرار دارد؟ چگونه مرد روسی با نسخه‌ی خودش از دنیای دوم ارتباط برقرار می‌کرد، در حالی که فضاپیمای دنیای دوم در دریا سقوط کرده بود؟ زنی که از لای دیوار نجات داده می‌شود فایل ویدیویی دوستش همیلتون را از کجا آورده که آن را برای نسخه‌ی اول همیلتون پخش می‌کند؟ این که فضاپیمای او نیست؟ تنها توضیحی که فیلم برای این سوالات فراهم می‌کند این است: خط‌های زمانی در یکدیگر گره خورده‌اند، پس وقوع هر چیزی امکان‌پذیر است. تماشاگر برای اینکه در هیاهوی اکشن قرار بگیرد باید از منطق آن اطلاع داشته باشد. تماشاگر در حین اکشن نباید به چرایی و نحوه‌ی وقوع آن فکر کند. اما این اتفاقی است که در طول «پارادوکس» بارها و بارها تکرار می‌شود. به جای اینکه در عمق حادثه قرار بگیریم، خودمان در حال پرسیدن سوال‌های مشابه‌ای پیدا می‌کنیم: «چی شد که این‌طوری شد؟ الان چرا این اتفاق داره می‌افته؟» مشکل منطقی بعدی فیلم مربوط به رفتار کاراکترها می‌شود. در پایان فیلم نسخه‌ی اول همیلتون تصمیم می‌گیرد تا به زمین شماره‌ی دو رفته و بچه‌هایش که در آنجا زنده هستند را ببیند. بچه‌هایی که مادر خودشان را در قالب نسخه‌ی دوم همیلتون دارند. وقتی فرمانده‌ فضاپیما احمقانه‌بودن این تصمیم را به همیلتون گوشزد می‌کند، او با نگاهی چندش‌آور طوری به حرف فرمانده‌اش واکنش نشان می‌دهد که: «آخه، چقدر تو عجیب و سنگدل هستی که می‌خوای جلوی من رو از دیدن بچه‌هام بگیری!». هدف این صحنه به تصویر کشیدن غم و اندوه همیلتون است، ولی در عوض او به عنوان آدم احمق و بی‌ملاحظه‌ و غیرهمدلی‌برانگیزی به تصویر کشیده می‌شود.
«پارادوکس» از لحاظ داستانگویی یا در بهترین حالت قابل‌پیش‌بینی است یا در بدترین حالت از مشکلات ریشه‌ای رنج می‌برد
یا مثلا به تصمیم نهایی همیلتون نگاه کنید. همیلتون بچه‌هایش را به خاطر عدم احتیاطش به کشتن داده است. او متوجه می‌شود بچه‌هایش در زمین شماره دو زنده هستند، اما او می‌داند که شوهرش هم در زمین شماره یک منتظرش است. همیلتون باید بین دیدن بچه‌ها یا برگشتن پیش شوهرش یکی را انتخاب کند. همیلتون بچه‌هایش را انتخاب می‌کند. نه فقط به خاطر اینکه می‌خواهد آنها را ببیند، بلکه به خاطر اینکه می‌خواهد جلوی مرگ آنها در زمین شماره‌ی دو را بگیرد. اما او دوباره در مقابل یک انتخاب دیگر قرار می‌گیرد. همیلتون باید بین خدمه‌ی فضاپیما و بچه‌هایش یکی را انتخاب کند. همیلتون خدمه را انتخاب می‌کند. انتخاب سختی است. او در عین به دست آوردن یک چیز، چیز ارزشمند دیگری را از دست می‌دهد. او با این کار خودخواهی‌اش را زیر پا می‌گذارد. این تصمیم حکم پُر شدن حفره‌ی درونی همیلتون را دارد. او بالاخره عذاب وجدانی را که بعد از مرگ بچه‌هایش همیشه مثل خوره به جانش افتاده بود پشت سر می‌گذارد. ولی مشکل این است که فیلم این‌طوری تمام نمی‌شود. چرا که همیلتون متوجه می‌شود می‌تواند برای نسخه‌ی خودش در زمین شماره دو یک پیام ویدیویی فرستاده و مرگ فرزندانش را به او هشدار بدهد. به همین سادگی وزن و اهمیت تصمیم نهایی همیلتون از بین می‌رود. او چیزی را برای به دست آوردن چیزی دیگر از دست نمی‌دهد. بلکه هر دو را همزمان به دست می‌آورد. هم فضاپیما را نجات می‌دهد و هم فرزندانش را. این‌طوری انگار همیلتون هیچ تصمیمی نگرفته است. راستی چه بگویم از نمای پایان‌بندی فیلم که زبانم در توصیف عمق فضاحت آشکارش قاصر است. هیولای کلاورفیلد که خیلی خیلی بزرگ‌تر از آسمان‌خراش‌هاست، سر از میان ابرها در می‌آورد و حلقش را ۱۸۰ درجه باز می‌کند و توی لنز دوربین جیغ می‌زند! صحنه‌ای که از ریشه به دی‌ان‌ای این مجموعه نمی‌خورد. «کلاورفیلد» نه «گودزیلا» است و نه «پارک ژوراسیک». اینجا چیزی به اسم خودنمایی‌های هالیوودی از این جنس معنا ندارد. اینجا هیولای اصلی مُردن زیر پل عشاق در سنترال پارک است. اینجا هیولای اصلی، حس پشیمانی و افسوسی است که ماهیچه‌هایتان را فلج کرده است. اینجا وحشت اصلی چمباتمه زدن در سکوی متروک مترو و تلاش برای فهمیدن چیزی است که در بالای سرت جولان می‌دهد. اینجا ترس و دلشوره از روبه‌رو شدن با سر مجسمه‌ی آزادی در خیابان سرچشمه می‌گیرد، نه فریاد زدن یک هیولای کامپیوتری در صورت‌مان. «پارادوکس» با نمای پایانی‌اش، فیلم را بهترین به سرانجامی که لیاقتش را دارد می‌فرستد: قبر.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  عراق، دومین کشور زیارتی جهان اسلام
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 02:50 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

عراق کشوری  عرب زبان درخاورمیانه و جنوب غربی آسیاست، هرچند که تعداد زیادی از جمعیت این کشور را کرد زبان ها نیز تشکیل می دهند.  پایتخت عراق شهر بغداد بوده و این کشور از جنوب با عربستان سعودی، از غرب با اردن و سوریه از شرق با کشورمان ایران و از شمال با ترکیه همسایه است.
کربلا
شهری مذهبی و مقدس برای تمامی شیعیان جهان که تا سال 61 قمری بیابان بزرگی بوده به نام نینوا که البته مردم ان منطقه، نام های دیگری نیز بر روی ان نهاده بودند، اما بعد از سال 61 قمری و رودیداد  عظیم کربلا و قیام امام حسین (ع)، به تدریج مورد توجه شیعیان قرار گرفت تا به امروز که بزرگ ترین میعادگاه شیعیان و دومین میعادگاه بزرگ مسلمانان جهان به شمار می آید.
تور کربلا همه ساله در ایام زیارتی خاص به ویژه تا سوعا و عاشورا  و اعیاد مذهبی مانند عید قربان و ولادت امام حسین در قالب کاروان های زیارتی عتبات برگزار می شود. این تورها در دو نوع  تور کربلا هوایی و تور زمینی کربلا به مسافران ایندیار خدمات رسانی می کنند.
اغلب تور های عتبات  شامل بلیط رفت برگشت، اقامت در هتل به همراه ناهار وشام، ویزای عراق، بیمه مسافرتی، گشت وزیارت به همراه مدیر و مداح مجرب است.
نجف
شهرنجف پس از سوء قصد و کشته شدن اما علی (ع) توسط ابن ملجم  تبدیل به شهری مهم در میان مسلمین جهان تبدیل شد. اهمیت این مکان مذهبی علاوه بر در برگرفتن پیکر پاک امام علی، به واسطه وجود آرامگاه حضرت هود، نوح وصالح نیز در آن می باشد و به همین دلیل است که همواره در مناسبت های دینی مانند ایام ولادت و شهادت یکی از پر رفت و امد ترین مقاصد جهان اسلام به شمار می آید.
تور نجف همواره با بلیط چارتر از مقاصد مختلفی چون کشور عزیزمان ایران صورت می پذیرد.معمولا تور کربلا و تور نجف به صورت گروهی انجام می شود.
اربعین حسینی
اربعین حسینی، 20 صفر و درواقع چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) است که جزو مهم ترین مناسبت های شیعیان جهان به شمار آمده و همه ساله پر شور تراز سال های قبل برگزار می شود. این مناسک که به نوعی فستیوال مذهبی برای نشان دادن اتحاد و وحدت میان شیعیان تبدیل شده، یکی از بزرگ ترین مراسم پیاده روی جهان نیز محسوب می شود. درواقع پیاده روی اربعین پس از مراسم حج در کعبه، دومین مراسم بزرگ مذهبی در سرتاسر جهان است.
فلسفه پیاده روی اربعین
پیاده به کربلا رفتن به خصوص در ایام اربعین، فلسفه و مضوعیت خاص خود را دارد و از آنجا که پرداختن به ان از همان سال های اولیه پس از شهادت امام حسین در زمره کارهای ثواب قرار گرفته، احادیث و روایات زیادی در باب آن وجود دارد.
به طور مثال، بنا به فرموده امام عسکری (ع)؛ یکی از نشانه های مومن – که در این روایت مقصود شیعه است – زیارت سیدالشهدا درروزاربعین می باشد.
چرا که امام صادق (ع) به یکی از دوستان خود می‌فرماید:
قبر حسین (ع) را زیارت کن و ترک مکن.
پرسیدم: ثواب کسى که آن حضرت را زیارت کند چیست؟
حضرت فرمود: کسى که با پای پیاده به زیارت امام حسین (ع) برود، خداوند برای هر قدمى که برمى‏دارد، یک حسنه برایش نوشته ویک گناه از او محو مى‏فرماید و یک درجه مرتبه ‏اش را بالا مى ‏برد.
سابقه تاریخی پیاده روی اربعین
از جهتی جریان پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه ای تاریخی نیز دارد. زیارت کربلا با پای پیاده در زمان شیخ انصاری رسم بوده است، ‌اما در برهه ‌ای از زمان به فراموشی سپرده می‌شود که در نهایت توسط شیخ میرزا حسین نوری دوباره احیا می‌شود.
تور اربعین هر ساله حتی در زمان اوج تسلط داعشیان بر بخش هایی از کشور عراق برگزار شده و همواره نیز با استقبال زیادی از طرف مردم رو به رو گشته است. این تورها از چندین هفته جلوتر به صورت گروه های مردمی به صورت پیاده از مرزهای مهران  و سایر مرزهای ایران آغاز شده و در مرز، ویزای عراق برای زائران صادر و بیمه مسافرتی گرفته می شود. گروه های مردمی معمولا توسط یک مدیر کاروان که شناخت کامل نسبت به عتبات دارد، هدایت می شود.

چاپ این بخش

  کویرگردی به سبک ایرانی
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 02:48 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

شاید در سالیان اخیر برخلاف گذشته، مردم ایران اهمیت بیشتری برای کویر و کویرگردی قائل می شوند و به همین دلیل آژانس های مسافرتی مختلف، تورهای متعددی از جمله تور کویر یک روزه را به مناطق کویری مختلف برگزار می کنند، اما هنوز هم آنطور که باید و شاید به این طبیعت زیبا پرداخته نمی شود. بهترین زمان برای کویرنوردی، فصل پاییز است، هنگامی که هوا خنک تر شده و باد لطیف پاییزی، چهره ها را نوازش می دهد و دیگر آفتاب سوزان و مردافکن کویر در روز، شما را از پای در نمی آورد و موجب گرمازدگیتان نمی شود، هرچند که هیچ زمانی صفای شب های کویر، جمع شدن دور آتش و رصد ستاره ها را ندارد. کویرگردی به همین آسانی ها که فکر می کنید نیست. اولین موری که باید آن را پیش از سفر رعایت کنید، تهیه وسایل مورد نیاز کویرنوردی است که از همه بیشتر باید روی کفش مناسب کویرنوردی تاکید کرد که تاثیر به سزایی در کیفیت سفر و همچنین سلامتی شما دارد. در زیر چند کویر معروف و پرطرفدار و همینطور سحرانگیز ایران را به شما معرفی می کنیم.
 
کویر مرنجاب کجاست؟
می توان گفت که نام این منطقه کویری در استان اصفهان و در مجاورت شهرستان آران و بیدگل از کاروانسرا و قناتی گرفته شده که به دستور شاه عباس در این منطقه ساخته شده است. تنها نام جزیره سرگردان و دریاچه نمک که از جاذبه های گردشگری کویر مرنجاب هستند، کافیست تا انسان را به کویرنوردی ترغیب کرده و راهی این منطقه و نیز پیوستن به تور کویر مرنجاب نماید. برای اقامت در کویر مرنجاب، اقامتگاه ها و هتل های سنتی مختلفی وجود دارد.
کویر ورزنه کجاست؟
کویر ورزنه است و تپه های شنی غول آسا و عجیب که از باد متولد شده اند. درواقع باد باعث فرسایش پوشش این منطقه که به کویر خارا نیز معروف است شده و ان را به این شکل دراورده است. کویر ورزنه حدود 100 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد و وسعت آن چیزی در حدود 17 هزار هکتار است. عددی بزرگ، رعب انگیز و جالب. یکی از دلایل توصیه ما به شما برای انتخاب تور کویر ورزنه، همین مورد است.
کویر کاراکال کجاست؟
شاید اگر واژه تور کویر کاراکال را شنیدید، اولین فکری که به ذهنتان خطور کرده، توری به مناطق آفریقایی یا آمریکای مرکزی بوده است، اما بهتر است بدانید که این منطقه در نزدیکی شهر بافق در استان یزد واقع شده است. علاوه بر تفریحات رایج در کویرگردی و نیز قدم زدن در نخلستان های زیبای کویر کاراکال، یکی از جاذبه های کم نظیر این منطقه، دیدن گونه های مختلف و کمیاب حیات وحش مرکزی ایران است که برخی از آن ها در معرض خطر انقراض قرار گرفته اند.
کویر مصر کجاست؟
یکی از اولین انتخاب های ایرانی ها برای کویرگردی، تور کویر مصر است. هرچند که این کویر از تهران فاصله زیادی دارد، اما این قضیه باعث نمی شود تا گردشگران به خصوص عاشقان کویر در زمان های مناسب کویرنوردی، از سفر به این منطقه چشم بپوشند. از هیجانات خاص این کویر که انتظار مسافران را می کشد، می توان به شترسواری، آفرود و رصد ستارگان اشاره نمود.

چاپ این بخش

  خرید فرش کاشان
ارسال‌شده توسط: quadcopter - 01-03-2018, 11:12 PM - انجمن: آتلیه عکاسی - بدون‌پاسخ

اگر بخواهیم طرح فرش را به گونه مختصر و مفید تعریف کنیم، می توان گفت به مجموعه‌ی وضع ظاهری فرش، شامل نقش، رنگ‌آمیزی، بافت و ابعاد، طرح فرش می گویند. تمامی این عوامل می بایست با یکدیگر متناسب باشند تا نهایتاً طرح زیبایی در متن و حاشیه‌ی به وجود آورند. .به جهت ارتباط مستقیم فرش با موضوع طراحی آن، همواره مبحث طراحی فرش از موضوعات مهم بوده که گفته ها و نوشته های زیادی را بخود اختصاص داده است و کمتر مطلبی در ارتباط با فرش می توان یافت که به موضوع طرح فرش اشاره ای گرچه مختصر و کوتاه نداشته باشد .طرح فرش بخشی مهم و اساسی در صنعت و هنر فرش بافی  به حساب می آید. در کنار عوامل مهمی که بر  اعتبار و ارزش خرید فرش تاثیرگذار است، طرح فرش نقشی کلیدی داشته و اصالت و هویت ملی یک فرش از روی نقشه آن شناخته می‌شود. کشور عزیزمان ایران با وجود داشتن نعمت هنرمندانی زبردست، همواره زبانزد سایر کشور ها در زمینه طراحی فرش بوده است. طرح فرش ایران آمیزه‌ایست از هنر، صنعت، معتقدات و فرهنگ ایرانی که طیّ قرون و اعصار شکل گرفته، متجلّی گشته و به اوج رسیده‌است. و بخش عظیمی از این شکوفایی، مدیون ذهن و دست طرّاحان توانمند ایرانی است. از آن‌جایی که طرّاحی فرش کاری گسترده است، در مناطق مختلفی صورت می‌گیرد. در نتیجه تعداد طرّاحان فرش بسیار فراوانند. این در حالیست که عدّه‌ای از این طرّاحان هنرمند و ارزنده، در گمنامی کامل به این کار مشغولند. عدّه‌ای دیگر از طرّاحان نیز، به روش‌های‌ مختلف از جمله عرضه‌ی طراحی‌های خود به مردم و اهل فنّ، شناخته شده‌اند.با این حال هنوز هم از هنر این هنرمندان به خوبی تجلیل نشده است. با توجه به وسعت جغرافیایی وسیع ایران، در هر منطقه از کشورمان شاهد هنرمندی طراحان گوناگونی هستیم که با سبک و سیاق های مختلف و مخصوص به آن مکان هنرنمایی می کنند. در مطلب پیش رو به معرفی طراحان چند شهر مختلف از ایرانمان می پردازیم تا حداقل مختصری هنر این افراد هنرمند را ارج بنهیم.[عکس: buy-kashan-carpet.jpg]
   طراحان تهران
با وجود اینکه تهران پایتخت و بزرگ ترین شهر ایران است، اما بر خلاف دیگر شهرها، مدّت زمان زیادی نیست که تهران، قطب مهمی برای هنرمندان طرّاح برشمرده می‌شود. این طرّاحان و نقاشان در دو دسته‌ی زیر جای می‌گیرند:
طراحان و نقاشان آزاد
مشهورترین طرّاح آزاد فرش در تهران، سید ابوالحسن موسوی سیرت است. وی سال ۱۳۲۲ در همدان که یکی از مراکز مهم قالیبافی ایران است متولد شد. از کودکی به نقاشی علاقه‌ی زیادی داشت و پدرش که معمار بود، او را به استاد میرزا رضا یگانه که خود از استادان بنام آن روز همدان در طرّاحی قالی بود، سپرد. وی همزمان با آموزش طرّاحی، به ادامه‌ی تحصیل پرداخت و در سال ۱۳۴۳ پس از کسب مهارت‌های لازم و پایان تحصیلات به تهران آمد. برادر وی، سیّد ابوالقاسم موسوی سیرت نیز از جمله نقّاشان آزاد است. از دیگر طرّاحان فرش معاصر و معروف تهران می‌توان استاد محمود فرشچیان، حسن رضایی، محمد‌حسین ولی‌زاده، ضیایی، ابوالفتح رسام عرب زاده، اکبر عندلیب و منصور تامسون را نام برد.
طراحان و نقاشان شرکت فرش
در تهران علاوه بر نقّاشان و طرّاحان آزاد، گروه دیگری از هنرمندان طرّاح وجود دارند که در شرکت فرش، گرد‌هم‌ آمده‌اند و به خلق آثاری هنرمندانه و ماندگار می‌پردازند؛ که از این میان می‌توان به غلامحسین سکندانی، عبدالکریم رفیعی ژرفی،‌اماقانی، مسگرها، رضایی، معصومه حسینی، جعفر پاکدست، عبدالله رضاییان، مجید محمودی، اکبر داوودی دارابی، محمّد‌جعفر محمّدزاده، مسعود فراهانی، غلامحسین محمودی، حسین محمودی، ابوالفضل کریمی و عبدالمجید صادقی اشاره کرد.
طراحان کرمان
كرمان در زمينه بافت قالي، تاريخ مدوني ندارد و تاريخ آن سينه به سينه نقل شده است و به روايتي باسابقه پانصد ساله يكي از مناطق قديمي، قالي بافي در ايران به شمار مي‌رود. در عهد صفويه كه اوج شكوفايي هنر در ايران بود، قالي هم مانند ديگر هنرها در اين دوره بيشتر شكوفا شد. اين صنعت در اوايل دوره قاجاريه رو به زوال رفت. شروع انقلاب صنعتي و ورود پارچه‌هاي نساجي و ماشيني كه كاهش توليد انواع منسوجات دستي را در پي داشت عامل اصلي گرايش به هنر قالي بافي در كرمان بود و در واقع بعد از انقلاب صنعتي اروپا، يكي از پررونق‌ترين دوره‌هاي قالي بافي در كرمان آغاز شد. طراحي و نقشه‌كشي قالي كرمان هم قدمتي ديرينه دارد، گرچه به جز نامي كه از چند تن از نقاشان منطقه كرمان به جاي مانده، تاريخچه چندان دقيقي درباره چگونگي رونق طراحي نقشه‌هاي قالي و چگونگي نام نهادن به طرح‌هاي اين منطقه در دست نيست. از معروف‌ترین طراحان معاصر فرش ایران و طراحان کرمانی می‌توان محسن‌خان و پسرش حسن خان؛ استاد کاظم احمد خان؛ احمدعلی‌خان کربلایی و اکبر فدایی را نام برد. شهرت و آوازه قالي كرمان بيش از هر چيز به دليل درآميزي رنگ و طرح آن است. طرح و رنگ قالي كرمان يكي از نفيس‌ترين، زيباترين، و خوش‌سبك‌ترين بافته‌هاي جهان به شمار مي‌آيد به‌طوري كه كمتر مي‌توان دو قالي از نظر رنگ و نقشه شبيه به هم پيدا كرد.
طراحان اصفهان
از طرّاحان فرش بنام اصفهانی نیز می‎توان به استاد محمود فرشچیان، احمد دادخواه، حاج میرزا آقا امامی و حسین مصور الملکی اشاره کرد.
طراحان مشهد
قالی بافی در مشهد حدود پنج سده قدمت دارد، به‌طوری که یکی قدیمی‌ترین فرش مشهد که موجود است، نوعی فرش نماز (سجاده) است که توسط شاه طهماسب به سلیمان باشکوه در سال ۱۵۵۶ هدیه شده‌است. این فرشها در سه درجه کیفیتی در کارگاه سلطان ابراهیم میرزا، فرزند سام میرزا، و برادرزاده شاه طهماسب، ساخته می‌شده‌است. یکی از انواع درجه یک آن تا دو سال پیش در لندن بود و به اعتقاد برخی در حال حاضر در اختیار کلکسیونر معروف، شیخ سعود آل ثانی قطری، است. تعدادی از نمونه‌های درجه دوم و سوم هنوز در موزه Topkapi موجود می‌باشند. طرقبه، شاندیز، زشک، نوغند، جاغرق مهمترین مراکز قالی بافی در مشهد هستند. همچنین از استادان معروف آن می‌توان محمد عمواوقلی، علیخان عمواوقلی، محمد ابراهیم مخملباف، عباسقلی صابر، حاج غلامرضا اخوان ساج و از طراحان معروف آن عبدالحمید صنعت نگار، محمد‌حسین فخرالواعظیم، علی اکبر طرح‌چی و احمد بهبودی نام برد.
طراحان کاشان
قالیبافی در کاشان به طور کلی شامل شهر کاشان و حومه، نطنز و جوشقان قالی است که گستردگی و وسعت آن حتی تا بعضی از دهستانهای گلپایگان، محلات، اردستان و اصفهان نیز امتداد می یابد. شهر کاشان به عنوان محور اصلی نقش بسیار مهمی را در ارتباط با دیگر نقاط به عهده دارد. از میان طراحان معاصر فرش ایران و طراحان ماهر و توانای فرش کاشان که با ذوق و هنر خود در زمینه‌ی طرّاحی فرش، چشم هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌نمایند، می‌توان از میرزا نصرالله صانعی (نقّاش زاده)، سیّد رضا صانعی، محمّد افسری، محمّد صنیعی، حسین تقدیسی، عبّاس محتشم‌زاده و امیر کریم‌پور یاد نمود. فرش کاشان از متراژهای مختلف فرش و انواع مختلف فرش مانند فرش سجاده‌ای کاشان، تابلوفرش و ... قابل ارائه به مشتریان محترم می باشد.  

چاپ این بخش

  گوگل ادوردز
ارسال‌شده توسط: daftarezdeva - 24-02-2018, 09:09 PM - انجمن: تشریفات - بدون‌پاسخ

[عکس: 153190211155541.jpg]
مقایسه تبلیغات در گوگل ادوردز و سئو، کدام یک برای بازاریابی بهتر است؟
در این مقاله به معرفی گوگل ادوردز، سئو، مقایسه آنها و اینکه کدامیک برای رونق کسب و کار شما بهتر می باشد بپردازیم.
تبلیغات در گوگل و سئو اجزای اصلی بازاریابی از طریق موتورهای جستجو (SEM) هستند، وقتی اگر در حال اجرای کمپین‌ های دیجیتالی بازاریابی هستید، هر دو با ارزش‌ترین ابزار در این زمینه محسوب می‌شوند.
گوگل ادوردز و سئو، دارای برخی تفاوت‌ها و شباهت‌ها هستند، موقعیت‌هایی هم پیش می‌آید که با توجه به اهداف بازاریابی و کسب‌ و کار، باید از هر دو آنها استفاده کرد.
[عکس: 153190211159992.jpg]
گوگل ادوردز یا تبلیغات در گوگل چیست؟
اگر در زمینه بازاریابی دیجیتال تازه‌کار هستید ممکن است از افراد این حوزه درباره مواردی چون PPC (پرداخت به ازای هر کلیک)، گوگل ادوردز و اصطلاحاتی مانند CPC(هزینه به ازای هر کلیک)، پیشنهادات مزایده و کمپین‌ها چیزهایی شنیده باشید اما معنی این کلمات را ندانید. نگران نباشید ما در این مقاله نگاه مختصری نیز به این امور خواهیم داشت.
گوگل ادوردز یا همان تبلیغات در گوگل ادوردز، یک پلتفرم تبلیغاتی با مالکیت گوگل است. تبلیغ کنندگان می‌توانند از این پلتفرم برای قرار دادن تبلیغات در صفحات نتایج جستجوی گوگل، محصولات گوگل (یوتیوب، جی‌میل و …) و هزاران وب‌سایت دیگر که به عنوان نمایش دهنده تبلیغات با گوگل همکاری دارند ، استفاده کنند. شما به عنوان کسی که می‌خواهد آگهی خود را در بخش تبلیغات در گوگل منتشر کند، ۲ روش برای پرداخت هزینه تبلیغات خود دارید .


  • می‌توانید وقتی شخص روی تبلیغات شما در گوگل کلیک کرد (هزینه در ازای هر کلیک یا CPC) هزینه پرداخت کنید. در این روش گوگل به ازای نمایش تبلیغات شما، هزینه ای دریافت نمی کند و فقط زمانیکه روی تبلیغات شما کلیک شود هزینه آن محاسبه می شود.

  • وقتی که افراد تبلیغات شما در گوگل را مشاهده می‌کنند (CPM یعنی هزینه در ازای هر هزار بار نمایش تبلیغ) هزینه بپردازید.
کل سیستم تبلیغات در گوگل مانند مزایده‌ای بزرگ کار می‌کند و بازاریابان در تلاشند تا برای جایگاه تبلیغات خود در گوگل به رقابت بپردازند.
[عکس: 15319021116383.jpg]
سئو چیست؟
بهینه‌سازی موتور جستجو یا سئو موجب بهبود رتبه صفحات سایت شما در نتایج جستجوی موتورهایی مانند گوگل، یاهو، بینگ و سایر موتورهای جستجوی مهم می‌شود. برای دست‌یابی به این هدف، باید اطمینان پیدا کنید که وب‌سایت شما با موتور جستجو سازگار است. یک وب‌سایت سازگار با موتور جستجو، وب‌سایتی است که توسط موتورهای جستجو به سادگی “خوانده” شده و استفاده از آن برای کاربران ساده باشد. دست یافتن به یک بهینه‌سازی نتیجه بخش بدون آشنایی و بکار گرفتن نکات ظریف این حوزه امکان‌پذیر نیست، مفهوم کلی بهینه‌سازی موتورهای جستجو، داشتن وب‌سایتی سریع و کاربردی با محتوایی یکتا است که استفاده از آن برای کاربر نهایی نیز تجربه خوبی را به همراه دارد.

مقایسه تبلیغات گوگل و سئو
تا اینجا شما به تصویری کلی از چگونگی کارکرد تبلیغات در گوگل و سئو دست یافته‌اید اکنون این دو را مقایسه می کنیم:

  • تبلیغات گوگل در بالای نتایج جستجوی گوگل قرار می‌گیرند و می‌توانید یکی از این جایگاه‌ها را به خود اختصاص دهید، اما برای سئو باید تلاش بیشتری به خرج بدهید تا به یکی از آن جایگاه‌های صدرنشینی در نتایج ارگانیک جستجو دست پیدا کنید.

  • با استفاده از تبلیغ در گوگل، نسبت به سئو، سریع‌تر نتیجه خواهید گرفت چون بلافاصله می‌توانید کمپین‌های تبلیغاتی ایجاد کنید و فرایند دست‌یابی به ترافیک مورد نظرتان خیلی زود آغاز می‌شود. این در حالی است که برای سئو (بخصوص برای وب‌سایت‌های جدید) باید زمان زیادی را صرف کنید تا بتوانید به رتبه و ترافیک خوبی دست پیدا کنید.

  • محاسبه بازگشت سرمایه در گوگل ادوردز آسان‌تر است، انجام این محاسبات برای سئو دشوارتر است زیرا فاکتورهای بسیار بیشتری وجود دارد که در سئو موثر هستند و همه چیز فقط به هزینه تبلیغات و عایدات وابسته نیست. وقتی شما کمپین‌های گوگل ادوردز خود را متوقف می‌کنید ترافیک شما نیز متوقف می‌شود، اما وقتی شروع به دریافت ترافیک با سئو می‌کنید این روند برای مدتی طولانی ادامه خواهد داشت.

  • شما با تبلیغات در گوگل می‌توانید به صورت همزمان کلمات کلیدی بسیاری را هدف قرار دهید اما با سئو باید روی کلمات کلیدی کمی تمرکز کنید تا بتوانید بهترین نتیجه را داشته باشید. شما به کمک گوگل ادوردز می‌توانید بر روی سایر وب‌سایت‌های گوگل و وب‌سایت‌هایی که از Google Adsense استفاده می‌کنند نیز تبلیغات خود را به نمایش بگذارید اما نتایج سئو فقط برای صفحات جستجو قابل نمایش هستند.

  • گوگل ادوردز پلتفرم انحصاری گوگل می باشد در نتیجه با تبلیغ در گوگل، آگهی شما در موتور جستجوگر گوگل و وب سایتهایی که تبلیغ گوگل را نشر می دهند نمایش داده می شود ولی سئو برای تمامی موتورهای جستجو کاربرد دارد.

  • برای انجام تبلیغ در گوگل باید هزینه پرداخت کنید در صورتیکه ترافیک سئو رایگان است. البته ما به این مورد عقیده ای نداشته و صحیح نمی باشد. چون برای سئو سایت نیاز به پرداخت هزینه نسبتا بالا به متخصصین سئو می باشد .
کدام گزینه برای بازاریابی بهتر است؟
با تبلیغ در گوگل می‌توان کمپین‌های جدیدی ایجاد کرد. وقتی ما کارمان را به عنوان ارائه‌دهنده خدمات سئو آغاز کردیم، هدف اصلی کمپین‌های بازاریابی ما کمک به مشتریان برای دریافت ترافیک از موتورهای جستجو از طریق سئو بود. اما تجربه ما و سالها همکاری با مشتریان در حوزه‌های مختلف به ما نشان داده که گاهی مالکان کسب‌ وکار به نتایجی سریع و بدون معطلی نیاز دارند و اینجاست که پای تبلیغات در گوگل به میان می‌آید.
بزرگترین مزیت گوگل ادوردز بر سئو، دست یافتن سریع‌تر به نتیجه است.
شما باید در ازای هر بازدید از تبلیغات در گوگل هزینه بپردازید اما در صورت سودآور بودن کمپینتان می‌توانید سرمایه گذاری خود را در PPC توجیه کرده و به اهداف کسب‌وکاری خود دست پیدا کنید.
گوگل ادوردز، مناسب استارتاپ‌ها و کمپین‌های جدیدی است که می‌خواهند برای اهداف خود در حوزه فروش، جذب مشتریان جدید یا حتی تست کردن محصولات، میزان موثر بودن وب‌سایت و هر جزء دیگری در فرایندهای فروش یا بازاریابی، سریعا به ترافیک مورد نیاز خود دست یابند.
این موارد در صورتی محقق می‌شوند که استفاده از تبلیغات در گوگل به شیوه‌ای دقیق و هوشمندانه باشد. پول خرج کردن برای گوگل ادوردز کار ساده‌ای است و اگر از ابزار کنترل و نظارت صحیح برخوردار نباشید به جای سود دچار زیان خواهید شد.
آنچه ما همیشه در مورد تبلیغات در گوگل به مشتریانمان گوشزد می‌کنیم این است که اگر به درستی از آن استفاده نکنید مانند بازی در کازینو خواهد بود، جایی که شما پول زیادی را خرج می‌کنید به این امید که آن را باز پس خواهید گرفت اما هرگز این اتفاق نمی‌افتد. شما برای استفاده از خدمات تبلیغات در گوگل و سودآوری از این طریق، نیازمند افرادی متخصص در این زمینه هستید. متخصصین ما در آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین افتخار ارائه چنین خدماتی را به مشتریان خود دارند.
بنابراین توصیه می‌کنیم در شرایطی که پول خرج کردن در این سیستم بسیار آسان است، و شما فاقد دانش و تجربه لازم برای اداره کمپین‌های گوگل ادوردز می‌باشید، از اندوخته خود مقتصدانه استفاده کرده و با سپردن این امور به متخصصان و مشاوران حرفه‌ای ما در آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین، از بازگشت سرمایه خود اطمینان پیدا کنید. لازم به ذکر است که در صورت عدم رضایت شما از کمپین تبلیغاتی، می‌توانید با ارسال تیکت از ما بخواهید تا کمپین شما را غیرفعال کنیم و مقدار شارژ باقی مانده را به حساب شما عودت دهیم. این بهترین روشی است که شما می‌توانید با کمک آن، در استفاده از گوگل ادوردز پولتان را از دست نداده و به سود دست پیدا کنید.
سئو را فراموش نکنید
با اینکه شروع کار با گوگل ادوردز به دلیل سریعتر بودنش ایده خوبی است، باید کار با سئو، بازاریابی محتوا و رسانه‌های اجتماعی را نیز آغاز کنید تا به بهترین نتایج دست یابید. این ۳ ابزار، تمام چیزی است که شما برای موفقیت بلندمدت آنلاین خود به آن احتیاج دارید.
بازاریابی محتوا به شما کمک خواهد کرد تا محتوایی درست ایجاد کنید. سئو به شما کمک می‎کند تا محتوای خود را برای موتورهای جستجو بهینه سازی کرده و ترافیک ارگانیک بیشتری دریافت کنید؛ و در نهایت رسانه‎های اجتماعی باعث ارتقای محتوای بهینه سئو و داشتن دامنه وسیعتری از مخاطبان می‎شود.
آیا باید از گوگل ادوردز و سئو به صورت همزمان استفاده کرد؟
برخی معتقدند که وقتی شما ترافیک سئو را دریافت میکنید نیازی به استفاده از تبلیغ در گوگل نخواهید داشت، اما این تفکر صحیح نیست. “حتی اگر شما رنکینگ خوبی دارید باز هم می‎توانید از گوگل ادوردز استفاده کرده و با همان کلمات کلیدی ترافیک بیشتری کسب کنید.”
شما قادر خواهید بود عملکرد کمپین‌های ادوردز خود را اندازه بگیرید و در صورت سودآور بودن حتی می‎توانید بودجه آن را برای به دست آوردن بازگشت سرمایه بیشتر، افزایش دهید.
بنابراین، کدام گزینه برای بازاریابی بهتر است؟ سئو یا گوگل ادوردز؟
پاسخ این سوال با توجه به موارد فوق کاملا مشخص است، هر دو. در ابتدا از تبلیغات در گوگل، برای دریافت ترافیک استفاده کنید و همزمان روی سئو، برنامه بازاریابی محتوا و کمپین‎های رسانه اجتماعی خود هم کار کنید تا در شبکه‎های اجتماعی بازدید و ترافیک ارگانیک دریافت کنید.
نتیجه گیری:
گوگل ادوردز و سئو رقیب نیستند بلکه همچون دو سلاح قدرتمند در انبار مهمات بازاریابی دیجیتال شما هستند. وقتی خواهان ترافیک سریع هستید از خدمات موجود در حوزه تبلیغات در گوگل بهره ببرید، اما برای موفقیت ماندگار و بلندمدت به خدمات سئو احتیاج دارید. در واقع سئو و گوگل ادوردز مکمل یکدیگرند و بهره‌گیری صحیح و مدیریت شده از آن‌ها برای هیچ وب‌سایت یا کسب‌وکاری زیان بار نبوده و حسن بزرگی محسوب می‌شود، چرا که به این واسطه در صدر رقبایشان قرار گرفته و در موفقیت از آنها سبقت می‌گیرند.، آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین این افتخار را دارد تمامی خدمات مربوط به تبلیغ در گوگل و سئو را به مشتریان خود عرضه می‌کند.

چاپ این بخش

  خرید خودروی دست دوم
ارسال‌شده توسط: imenrun - 22-02-2018, 01:49 PM - انجمن: طراحی سایت - بدون‌پاسخ

داشتن خودرو،یک از خواسته ها و نیازهای لازمه ی امروزی هست که هر فرد و خانواده ای به آن نیازدارد.بخصوص با پیشرفت تکنولوژی و صنعت، هر روز اتومبیلهای زیباتر و شیکتر ،با آپشن های جدید تری وارد بازار رقابت میشود که هر فردی رو وسوسه میکند برای خرید آن.
ولی با توجه به قیمتها، هر فردی توان خرید خودرو های نو و صفر کیلومتر را ندارد.برای همین بسیاری از خانواده ها و افراد به خرید خودروی دست دوم روی می آورند
کارشناسان خودرو و آنهایی که در خرید و فروش اتومبیل دستی دارند، برای اینکه یک شاخص و استانداردی برای خرید و فروش خودروهای دست دوم باشد،که هم فروشنده ضرر نکند و هم خریدار باقیمتی مناسب به اتومبیل دلخواه خود برسد،و هم سود و استفاده آنها هم تامین شود،خودروهای دست دوم را،موشکافانه میبینند و قیمت گذاری میکنند. یکی از شرکت های مطرح در این زمینه ایمن ران می باشد که از سایت https://imenrun.com میتوانید از خدمات آنها آگاه شوید
[عکس: cars-from-20-to-25-million-500x306.jpg]
در این راستا،عده ای از افرادخبره و حتی تحصیل کرده ی علوم مکانیک،وارد عرصه رقابت با این افراد شده اند و بسیار تخصصی خودرو را معاینه میکنند و با کارشناسی خودرو  چه از لحاظ موتوری و چه از لحاظ بدنه و رنگ،ماشین را می بینند و قیمت نهایی آنرا تعیین می کنند.بخاطر همین وجود کارشناسان قیمت گذار خودرو، بسیار لازم و ضروری هست.
در قدیم برای خرید خودرو ،باید اتومبیل را پیش چند مکانیکو صافکار میبرید تا با کارشناسی رنگ خودرو و کارشناسی فنی خودرو ،تا صحت و بدون عیب بودن خودرو را ،به شما اطلاع دهد.اما امروزه اینکار بعهده کارشناس خودرو گذاشته شده است.به طور کلی، بازار خرید و فروش اتومبیل های دست دوم باتوجه به سودآور ی اش همواره مورد توجه بسیاری قرار گرفته و گروه کثیری را چه در صف خریداران و چه در قالب فروشندگان به خود مشغول کرده است،
باتوجه به این مطالب،توجه کردید که چقدر مهم و جزء شغلهای جدید و تخصصیِ امروزه هست.حال عده ای با تحصیل و دانشگاه رفتن،در این زمینه خبره می شوند و تعدادی هم تجربی .حال در مورد مطلبی با عنوان نکات خرید خودروی دست دوم همراه شما هستیم که در ادامه توجه شما را به این مطلب جلب میکنیم
خودروی دست دوم چه نوع خودرویی هست؟
بهتر است که مفهوم خودروی دست دوم را از نظر کارشناسی بدانیم. خودروی دست دوم به خودرویی گفته می شود که بیشتر از 200 کیلومتر کار کرده باشد، چون دیگر این خودرو صفر نیست و جزو خودروهای کار کرده به حساب خواهد آمد و هرچه از این عدد فاصله گرفته باشد، نمایانگر کارکرد بیشتر آن است، اما به طور کلی براساس استانداردهای موجود ،یک خودرو برای مسافر عادی و شخصی طی سال نباید بیشتر از 12000 کیلومتر کارکرد داشته باشد.
 
[عکس: cars-from-0-to-10-million-500x330.png]
قبل از خرید خودرو و مراجعه برای کارهای نهایی مدارک لازم برای تعویض پلاک را حتما چک کنید که به همراه داشته باشید و این موضوع را با فروشنده نیز هماهنگ فرمایید . ایمن ران توجه شما را به نکات ذیل جلب می نماید
میزان بودجه در دسترس:
پیش از خرید خودرو دست دوم میزان بودجه ای در دسترس دارید را برآورد نمایید. به خاطر داشته باشید هیچ وقت همه پولی که برای خرید خودرو کنار گذاشته اید را صرف خرید خودرو نکنید. هزینه های جانبی مانند هزینه های مرتبط با سرویس احتمالی خودرو، هزینه تعویض پلاک، هزینه انتقال سند، هزینه کارشناسی خودرو (احتمالا برای چند خودرو) و… را حتما مد نظر قرار دهید
نوع خودرو دست دوم:
پس از تعیین نوع بودجه در دسترس برای خرید خودرو، نوع خودرو را انتخاب کنید. هاچ بک، صندوق دار، شاسی بلند و … این موضوع خیلی اهمیت دارد که شما خودرویی مطابق با نیازهای خود خریداری نمایید و پس از گذشت مدتی از خرید خود پشیمان نشوید. اگر در مورد کاربرد انواع خودرو اطلاعات کافی ندارید ادامه همین بخش را مطالعه کنید:
هاچ بک: اگر خودرو را برای شخص خود می خواهید و یا نهایتا قرار است شما و همسرتان استفاده مداوم از خودرو داشته باشید، اگر سفرهای برون شهری زیادی ندارید و اکثر سفرهای شما درون شهری است، اگر می خواهید هزینه سوخت زیادی پرداخت نکنید بهترین انتخاب برای شما خودروی هاچ بک است.
سدان (صندوق دار): اگر خودروی شما قرار است در یک خانواده مورد استفاده قرار بگیرد و یا احتمالا سفرهای برون شهری زیادی خواهید داشت حتما خودروی صندوق دار بگیرید تا از صندوق عقب آن برای حمل بار جهت حمل وسایل فرزندان و یا حمل وسایل مسافرت استفاده کنید و به سختی نیافتید.
شاسی بلند: اگر به سراغ خودروی شاسی بلند می روید باید بدانید که هزینه سوخت مصرفی شما نسبتا زیاد خواهد شد. خودروهای شاسی بلند عموما برای افرادی مناسب است که سفرهای برون شهری زیادی دارند و در جاده ها زیاد تردد می کنند. علاوه بر این خودرو شاسی بلند مناسب حال افرادی است که اهل سفر به دامن طبیعت و تردد در مسیرهای صعب العبور می باشند.
کراس اور (نیم شاسی): اگر میخواهید رانندگی با خودروی شاسی بلند را در خیابانهای شهر تجربه کنید اما از ابعاد بزرگ خودرو و تبعات آن بیزارید و همچنین نمی خواهید هزینه زیادی بابت سوخت مصرفی بپردازید پیشنهاد ما به شما خرید خودروی کراس اور یا به اصطلاح نیم شاسی است.
کروک و کوپه: این دو نوع خودرو مناسب حال جوانها و افرادی است که در بیشتر در مسیرهای کوتاه درون شهری تردد می کنند و اصولا غیر از لذت بردن از سواری خودرو با دوستان و خوشگذرانی، انتظار دیگری از خودرو ندارند.
 
[عکس: hyundai-accent-blue-500x500.jpg]
 
خوش معامله بودن خودرو:
خودرو در ایران یک کالای سرمایه ای محسوب می شود و ممکن است به دلایل مختلف بخواهید خودرو را پس از مدتی بفروشید. به همین دلیل سعی کنید همیشه خودرویی خریداری نمایید که خوش معامله باشد و جهت فروش آن به دردسر نیافتید. برای اطمینان بیشتر نیز پس از بررسی یک کارشناس سلامت خودرو خرید خود را میتوانید انجام دهید
یک پرسش معمولا ذهن اکثر خریداران را به خود مشغول کرده است که اصولا اتومبیل نو بخرند یا کارکرده؟ به طور کلی در اکثر موارد این توان مالی افراد است که میان خودروی نو و کارکرده حرف نهایی را می زند،
گرچه خودروهای نو مزایایی چون اطمینان از رانندگی و گارانتی دارد، اما معایبی چون هزینه شدن نقدینگی خانواده و البته افت قیمت، از همان ابتدای کار را نیز برایتان به ارمغان خواهند آورد.
از کجا خودروی دست دوم بخریم؟
معمولا4 راه مقابل شما برای خرید خودروی دست دوم وجود دارد که عبارت است از؛ مراکز خرید و فروش خودرو، آگهی روزنامه ها و مراجعه حضوری به نمایشگاه،و دنیای مجازی.
دنیای مجازی را جدی بگیرید
رونق کسب و کار خرید و فروش خودروهای کارکرده و دست دوم مدتی است به قدری زیاد شده که حتی فروشندگان نیز به دنیای مجازی چشم دوخته اند. پس اگر قصد خرید خودرو دارید کافی است یک کمی جستجو کنید تا با ده ها وب سایت مرتبط با این کار آشنا شوید.کارشناسان معتقدند دنیای مجازی علاوه بر این که می تواند راهگشای کسب و کار بسیاری از فروشندگان و خریداران باشد، می تواند در زمینه اطلاع رسانی گام مفیدی جهت آگاهی ذهنی هرچه بیشتر خریداران داشته باشید. در این میان با جستجو میان سایت های مختلف از قیمت خودرو ، تعرفه های کارشناسی خودرو، تعرفه خرید خودروی سفارشی و چم و خم بازار به خوبی اگاه خواهد شد
توصیه کارشناس خرید خودرو
یکی از اصولی ترین توصیه های متخصصین کارشناسی خودرو برای خریداران خودروهای دست دوم این است که حتی اگر شما از زیرو بم خرید و فروش اتومبیل های دست دوم باخبر هستید و خودتان را خبره کار می دانید بازهم تنهایی برای خرید خودرو روانه بازار نشوید.اینجا هست که انسان به وجودکارشناس خودرو پی میبرد.
همه افراد جامعه ،قدرت خرید خودروی صفر کیلومتر را ندارند،لذا ناچارند دست دوم بخرند تا ارزانتر برایشان تمام شود.
به صاحب اتومبیل دقت کنید
بارها و بارها شنیده ایم که می گویند: «نحوه رانندگی شما نشانه شخصیت شماست» این ضرب المثل دقیقا هنگامی که قصد خرید اتومبیل دست دوم دارید، به یاری شما خواهد آمد. بنابراین قبل از این که خوب مشخصات فنی و سلامت خودرو را بنگرید، به راننده و مالک آن توجه کنید چون نحوه رفتار و شخصیت وی دقیقا بیانگر چگونگی وضعیت اتومبیلش خواهد بود. برای شروع بد نیست، ابتدا از او بخواهید دلیل اصلی فروش اتومبیل را به شما بگوید. در این میان شما فرصت مناسبی دارید که خوب شرایط روحی و شخصیتی وی را زیر نظر بگیرید.
به عنوان مثال اگر او فرد منظم و مرتبی باشد بدون تردید سرویس های دوره ای را برای اتومبیل انجام داده و سعی کرده همواره اتومبیلش در شرایط ایده آل باشد،
در این مرحله می توانید هنگام توضیحات مالک خودرو درباره شرایط و البته دلیل اصلی فروش وی به جای او داخل اتومبیل نشسته و نسبت به شرایط داخل اتاق اتومبیل اطمینان حاصل نمایید. بهترین روش، دقت به خود فرمان و دیگر تجهیزات تزئینی یا الکترونیک داخلی است. از این راه می توانید به میزان استهلاک اتومبیل مورد نظرتان کاملا آگاهی یابید. فراموش نکنید شرایط کنونی صندلی راننده و پوشش فرمان با تجهیزاتی مثل دسته راهنما و کنترل سیستم صوتی (در صورت دارا بودن) می تواند نشانه ای کامل از میزان استهلاک اتومبیل باشد.
اهمیت قطعات فنی موتور
معمولا از موتور اتومبیل به عنوان قلب تپنده خودرو یاد می شود، بنابراین اگر این قلب همچون ساعت مرتب و بدون مشکل کار کند، مالک آن نیز می تواند از رانندگی خود لذت ببرد، پس باید هنگام خرید اتومبیل دست دوم چون زیاد از پیشینه سلامت فنی خودرو اطلاعاتی در دست نیست خوب در این مورد توجه داشته باشید. به طور کلی در بخش فنی دو مرحله مقابل خریداران است؛
1 ـ تست حرکت خودرو: با این روش می توانید از سلامت قطعات سیستم تعلیق، شاسی، عملکرد مناسب موتور و گیربکس، ترمزها و فنربندی خودرو آگاهی به دست آورید.
2 ـ تست ایستاده یا ساکن؛ در این مرحله اولین کار بازکردن در موتور است. در روشنایی کامل خوب داخل موتور را نگاه کنید و هرگونه نشتی یا کثیفی را بررسی کنید. توجه داشته باشید تمیزی بیش از حد و نامتعارف خودرو با توجه به سن آن می تواند دلیلی برای پنهان کردن موارد داخل موتور باشد. لازم به یادآوری است که باید در این مرحله کیفیت لاستیک، تسمه های داخل موتور، سیستم روغن، استارت و باتری را نیز چک و کنترل کنید.
به بدنه خوب دقت کنید
 
[عکس: hyundai-azera-2007-500x500.jpg]
 
در این مرحله سلامت بدنه می تواند در تصمیم گیری کاملا تاثیرگذار بوده و انتخاب های شما را محدود کند، چون به قول معروف «رنگ رخسار، خبر می دهد از سر درون»، بنابراین باید در این زمینه خوب دقت کنید و با مطالعه کامل و مشورت کارشناس خودروی مورد اعتماد، وارد میدان شوید. هرچند این عامل شاید درصد مشخصی در تعیین سلامت خودرو داشته باشد، اما نباید فراموش کرد که با استفاده از این راهکار می توانید به سلامت فنی خودرو برسید.
به طور کلی در بدنه خودرو باید به نکاتی چون فرورفتگی ها، پوسیدگی، رنگ پریدگی، ترک خوردگی و آسیب دیدگی های جدی در سراسر اتومبیل دقت کافی داشته باشیم که برای این کار تکنولوژی به یاری خریداران آمده، به طوری که با استفاده از لوازمی چون آهنربا و دستگاه های مغناطیسی می توانید از رنگ شدگی یا سلامت قسمت های مختلف بدنه اتومبیل مورد نظر اطمینان حاصل کنید. برای این کار سعی کنید از زوایای پنهان مثل درزها، دوبل های در موتور یا صندوق عقب، محل اتصال بدنه با سقف، رکاب ها، درزهای چراغ یا لولای در های خودرو شروع کنید، چون آثار تعمیر یا تعویض کاملا در این مناطق مشخص باقی خواهد ماند و برطرف کردن آنها کار دشواری است.
با بررسی سلامت بدنه اتومبیل می توان دریافت آیا اتومبیل مذکور تصادف سنگین داشته یا اتفاقات ساده روزمره را پشت سر گذاشته است، چون در صورت تصادف سنگین ممکن است قطعات داخلی و به طور کلی سلامت فنی خودرو مثل موتور، گیربکس یا... نیز آسیب دیده باشد.
مدارک خودرو
مدارکی چون سند خودرو، برگه کمپانی، برگه معاینه فنی، کارت خودرو، برگه عدم خلافی و کارت بنزین از مدارک مورد نیاز برای نقل و انتقال خودرو است که هر یک از این مدارک باید با مشخصات فنی و اطلاعاتی خودرو مطابقت داشته باشد.
در این مرحله مشخصات مندرج در سند و کارت خودرو را کاملا با اتومبیل مطابقت دهید و هرگونه خدشه یا ناهماهنگی را در نظر بگیرید و دلیل آن را جویا شوید. مهم ترین موارد شماره شاسی، شماره موتور، بدنه خودرو و رنگ است که باید تطبیق داده شود.
باتوجه به مطالب ذکر شده در بالا،متوجه شدیم که کارشناسی خودرو،قبل از خریدن آن،بسیار لازم و ضروری هست.
بسیاری از معاملات اتومبیل قبل از کارشناسی خودرو،تقریبا تمام شده بوده و هر دو طرف،فروشنده و خریدار،راضی به معامله بودن.ولی با آمدن کارشناس خودرو،و معاینه و دقت در بدنه خودرو و عدم تصادفی بودن ماشین و موتور و اعلام اشکالاتی در موارد فوق،کلا معامله بهم میخورد.
پس دوستان محترم اگر قصد خرید خودروی دست دوم را داری،حتما از کارشناس خودرو کمک بگیرید تا از معامله خود پشیمان نشوید.

چاپ این بخش

  ردیاب خودرو
ارسال‌شده توسط: gandomcardvd - 22-02-2018, 12:26 PM - انجمن: طراحی سایت - بدون‌پاسخ

با استفاده از رکاب خودرو بخصوص در ماشین های شاسی بلند شما به هنگام سوار و پیاده شدن می توانید پای خود را روی رکاب بگذارید و پیاده شوید راحتی را به هنگام ورود و خروج در خودرو را با رکاب خودرو تجربه کنید. فرض کنید در خیابان در حال رانندگی هستید و یک دفعه ماشینی در جلو شما توقف می کند، شما نیز فرصت کنترل به موقع خودرو را ندارید و خودرو شما با خودروی جلویی برخورد می کند در این هنگام  با استفاده از گارد می توانید مانع بروز خسارت جدی به ماشین خود شوید در مورد رکاب نیز همینطور است ماشین های بغلی شما نمی توانند ماشینشان را به خودرو شما بچسبانند و گارد و رکاب در خودرو برای شما نقش یک محافظ را بازی می کند که محافظ خودرو شما است تا صدمه ای نبیند. با استفاده از گارد و رکاب در خودرو ایمنی را برای خود و سرنشینان به ارمغان بیاورید و از رانندگی خود در شرایط مختلف جاده ای لذت ببرید. نصب گارد و رکاب بسیار ساده است و اگر شما خودتان کمی فنی کار باشید و می توانید آن ها را به خوبی و راحتی نصب کنید. نصب رکاب خودرو بسیار ساده است و با چند عدد سوراخ کاری با دلر به راحتی می توانید آن را نصب کنید جنس رکاب های خودرو بیشتر از استیل و فلز بوده می باشد. در هنگام نصب رکاب توجه داشته که نصب رکاب مانع باز و بسته بودن درب خودرو نشود و همچنین طوری انرا نصب کنید که زیاد از حد مجاز بیرون نیاید. همچنین زیاد به سمت پایین نباشد. به هنگام خرید رکاب نیز توجه داشته باشید که وزن آن زیادی سنگین نباشد و با خودروی شما تناسب داشته باشد. [عکس: Body-Armor.jpg]یکی از آپشن های خودروسازی که بسیار نیز پر کاربرد است در حقیقت امر عاملی که باعث آزار و اذیت چشم رانندگان می شود باز تاب نور چراغ های پشت سر از طریق آینه جلو است بدین منظور اساس کار آینه های الکتروکرومیک به گونه ای است که هنگامی که نور با شدت بالا به آینه می تابد رنگ آینه به صورت کاملا اتوماتیک به حالت تیره در می آید و همین تیره شدن باعث ضعیف شدن بازتاب نور می شود و در این صورت چشم راننده از نور مستقیم و آزار دهنده در امان است.برای این منظور کمپانی های خودروسازی رفته رفته آپشن هایی را برای این منظور تولید و عرضه کردند. متخصصان صنعت خودرو سازی ابتدا با استفاده از اهرمی در زیر وسط آینه سعی کردند این مشکل را تا حدودی رفع کنند، ولی استفاده  از این اهرم نیز نتوانست این مشکل را حل کند. لذا متخصصان صنعت خودروسازی به تلاش های خود برای یافتن راه حلی که بتواند این مشکل را رفع کند ادامه دادند. تا اینکه در نهایت آینه های الکتروکرومیک (Electerochromic Mirrors) به عنوان راحل این مشکل معرفی و روانه بازار شد. با استفاده از آینه الکتروکرومیک زیبایی و ایمنی را به خودرو خود هدیه بدهید، و با خیال راحت به رانندگی خود در شب ادامه دهید. از مزایا آینه الکتروکرومیک همین بس که امروزه تعداد بیشماری از خودرو به سیستم آینه الکتروکرومیک مجهز هستند. زیبایی، آسایش و راحتی را با آینه های دید در شب و روز الکتروکرومیک تجربه کنید و از رانندگی خود نهایت لذت را ببرید. در حقیقت امر عاملی که باعث آزار و اذیت چشم رانندگان می شود باز تاب نور چراغ های پشت سر از طریق آینه جلو است. بدین منظور اساس کار آینه الکتروکرومیک به گونه ای است که هنگامی که نور با شدت بالا به آینه می تابد رنگ آینه به صورت کاملا اتوماتیک به حالت تیره در می آید و همین تیره شدن باعث ضعیف شدن بازتاب نور می شود و در این صورت چشم راننده از نور مستقیم و آزار دهنده در امان است. نکته ای که باید بدان توجه کرد این است که آینه الکتروکرومیک به افزایش دید راننده هنگام تابش نور خورشید از پشت سر نیز کمک می کند و شما می توانید با خیال راحت در روز رانندگی کنید . نکته آخر آینکه آینه های الکترو کرومیک به طور اتوماتیک روشنایی روز را به رنگ روشن و در تارکی شب نیز به رنگ تیره در می آید .با استفاده از آینه های الکتروکرومیک زیبایی را به خودرو خود هدیه بدهید و از رانندگی خود در هنگام روز و شب لذت ببرید. [عکس: Electro-chromic-Mirrors.jpg]در هنگام رانندگی ممکن است خودرو در نقطه ای قرار گیرد که برای رانندگان قابل مشاهده نباشد. همین امر منجر به برخورد و تصادف شود. بدین منظور تحت عنوان سیستم رادار نقطه کور در گوشه های عقب خودرو یک رادار قرار داده شده است. سیستم هشدار نقاط کور در جلوگیری از تصادفات بسیار کارساز بوده اما این تکنیک معمولا در موقعیت هایی که دید کافی وجود ندارد. مانند هوای مه آلود ، کولاک، برفی  و ….. به خوبی عمل نمی کند. [عکس: Bhind-Spot-Information-System-2.jpg] در این هنگام سیستم یک پیغام به راننده می دهد مبنی بر اینکه استفاده از سیستم هشدار نقاط کور برای خودروی شما غیر فعال می باشد. همچنین  این روش طوری برنامه ریزی شده است که نسبت به خودروهای که توقف کرده اند و همچنین تابلوهای جاده ای عکس العمل نشان نمی دهد. سیستم هشدار نقاط کوریا رادار نقاط کور صرفا در سرعتهای بالای ۱۰ کیلومتر در ساعت فعال می شود.[عکس: Bhind-Spot-Information-System-4.jpg]سیستمی به نام سیستم چراغ راهنمای دستگیره در خودرو ها نیز به کار رفته است.که  در زیر دستگیره درب نصب می شود.توسط چراغ  قسمتهایی از  دستگیره را در هنگام فعال شدن سیستم کیلس روشن می کند.از مزایای کیلس استارت آن است که این با نصب کیلس استارتر خودرو مجهز به یک آپشن لوکس می شود.همچنین ریموت های این سیستم بسیار زیباتر از ریموت دزدگیر خودرو می باشد.همچنین توسط سیستم انجین استارت می توان از راه دور خودرو روشن یا خاموش شود.این آپشن در زمستان و تابستان بسیار مفید خواهد بود. سیستم کیلس استارت جایگزین سیستم قفل مرکزی و دزدگیر و سوئیچ فلزی خودروها شده و کار استارت را آسان می کند و همچنین باعث ارتقاء سیستم امنیتی خودروها می شود.[عکس: Keyless-Starter-e1508405044899-1024x594.jpg]یکی از مهم ترین آپشن هایی که در ارتقاء سیستم امنیتی خودروها نقش ایفا می کند، دستگاههای ردیاب خودرو است. علاوه بر اینکه این دستگاه می تواند جلوی سرقت خودرو را بگیرد، همچنین می توان با استفاده از سیستم ردیاب خودرو ماشین هایی را که در اختیار مدیران و کارمندان خصوصی و دولتی خود قرار می گیرد را نیز کنترل کرد و با این کار شما می توانید میزان رسیدگی کارمندان بر امور محوله را نیز بررسی کنید. در کنار همه این مزایا همچنین با نصب ردیاب خودرو شما می توانید  طول مسیر را که در حال پیمودن آن هستید از ترافیک جاده ای ،پمب بنزین ها و ایستگاههای بازرسی مطلع شوید. سفری راحت و بی دردسر را تجربه کنید و سفر خود را مدیریت کنید. [عکس: car-gps-e1508919663958.jpg]

چاپ این بخش

تابلو چلنیوم | تابلو چلنیوم | تابلوسازی